سه‌شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

شعار امشب:‌ "ایران دوستت داریم"

این که می‌گویم نه از سر مخالفت با حضور خیابانی و آوردن سیاست به خیابان است و نه از سر مخالفت با رادیکال شدن فضا یا مطالبات. این را به عنوان یک فوتبال‌دوست ایرانی می‌گویم. اگر من ایران بودم و امروز ایران می‌رفت جام جهانی، می‌ریختم توی خیابان ولی شعار سیاسی نمی‌دادم. تا می‌شد شعار ملی می‌دادم و ای ایران می‌خواندم.

تیم ملی به معنای واقعی کلمه مال همه است و "ما"، در گل و گشادترین معنای آن یعنی همه کسانی که از پیروزی روحانی خوشحالند شامل آنهایی که بهش رای داده‌اند و بخشی از آنهایی که کلا رای نداده‌اند، بیشتر از نصف مردم نیستیم. آن نصف دیگر (همه آن نصف که باتوم به دست نیستند) درست به اندازه ما حق دارند که شادی کنند، و سیاسی کردن این جشن و شعار سیاسی دادن حال آنها را می‌گیرد.

ضمن این‌که من فکر می‌کنم این بهترین فرصت است برای یک جور شادی و آشتی واقعا ملی. بالاخره این پنجاه درصد، شهروند این مملکت هستند و اگر می‌خواهیم فاصله انتخاب‌ها و ایده‌ال‌هایمان با هم این قدر زیاد نباشد، باید سعی کنیم به هم نزدیک‌تر شویم. می‌دانم که جشن گرفتن مشترک، قدمی در جهت نزدیک‌ کردن ایده‌ها نیست، ولی دست‌کم فضا را برای گفتگو و شناخت در فرداها فراهم‌تر می‌کند.

اگر این حرف آخر را هم قبول ندارید، به نظرم در هر صورت واقعا حق آن‌هاست که با خیال راحت و بدون آن‌که یاد باخت چند روز پیششان بیفتند برای تیم ملی‌‌شان شادی کنند. بخصوص که ما این بار فرصت داشتیم که شادی‌مان را در خیابان و عملا بدون مزاحمت جشن بگیریم.

یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

حدس‌هایی درباره ترکیب کابینه روحانی

می‌دانم که در این روزها باید خیلی فکر کنیم که از این به بعد چه کار باید بکنیم و چه کار نباید بکنیم. بخصوص به نظر من خیلی باید به تجربه سال‌های ۷۶ تا ۷۹ برگردیم و ببینیم چه اشتباه‌هایی کردیم که الان بهتر است تکرارشان نکنیم (می‌دانم شرایط فرق دارند ولی به نظر من شباهت‌های مهمی هم دارند). من هم دارم مثل همه در این مورد فکر می‌کنم و نوشته‌های بقیه را می‌خوانم و قاعدتا اگر چیزی به ذهنم برسد می‌نویسم. هنوز سرم شلوغ‌تر است از آن است که بتوانم سر فرصت فکر کنم.

اما در این نوشته می‌خواهم اعضای کابینه روحانی را حدس بزنم. بیشتر به عنوان تفریح. و البته به نظر من وزرایی که روحانی به مجلس معرفی می‌کند تا حدود زیادی جهت‌گیری او و انتظاراتی را که می‌توانیم ازش داشته باشیم نشان خواهد داد (و این را هم می‌دانم که در این دو سه ماه همه سیاسیون تا می‌توانند فشار می‌آورند که روی ترکیب این کابینه تاثیر بگذارند). در عین حال من فکر می‌کنم ترکیب کلی کابینه روحانی تا حدودی قابل حدس است. این‌هایی که این‌جا می‌نویسم کاملا بر اساس شناخت همین‌جوری از روحانی و اطرافیانش و جریان‌های سیاسی است و به هیچ خبر یا اطلاعات ویژه‌ای دسترسی ندارم. بعدش هم طبعا همه این‌ها به نظر من است و حدس است و از این حرف‌ها. خودتان اول هر جمله یک «به نظر من» بگذارید. در کل این را هم بگویم که به نظر من بیشتر آدم‌های کابینه روحانی چهره‌های آشنای دهه ۷۰ خواهند بود. مدیران رده‌بالای دولت دوم هاشمی و آدم‌های اصلی مجلس پنجم.

- محمدباقر نوبخت آدم اصلی اقتصادی روحانی است. احتمالا معاون‌اول خواهد بود یا رئیس سازمان برنامه و بودجه یا وزیر اقتصاد (قاعدتا به تصمیم خودش بستگی دارد). در دهه هفتاد و در مجلس پنجم (و شاید چهارم هم) مخبر کمیسیون تلفیق مجلس بود و سه ماه آخر سال هر شب یازده به بعد می‌آمد در تلویزیون و یکی دو ساعت مذاکرات و مصوبات آن روز را توضیح می‌داد و من خوره هم بیشترش را نگاه می‌کردم.

- وزیران و مدیران اقتصادی دولت دوم هاشمی آدم‌های اصلی اقتصادی کابینه خواهند بود. آنها همین الان هم یا از آدم‌های اصلی ستاد روحانی هستند یا از آدم‌های نزدیک به او حساب می‌شوند: نعمت‌زاده، ترکان، نجفی، شافعی، جهانگیری، نهاوندیان، عبدالعلی‌زاده.

- به خاتمی و اصلاح‌طلبان دو سه تا پست فرهنگی و اجتماعی می‌دهد، از بین وزارت ارشاد، آموزش و پرورش، آموزش عالی، ورزش و جوانان، محیط زیست. اگر مسجدجامعی در انتخابات شوراها شرکت نکرده بود به نظرم اصلی‌ترین گزینه وزارت ارشاد بود، گرچه هنوز هم محال نیست. پورنجاتی هم گزینه محتمل دیگری است. قاعدتا وزارت آموزش عالی را هم به عارف پیشنهاد می‌کند که باید ببینیم می‌پذیرد یا نه.

وزرای سیاسی از روحانی‌های دست‌راستی میانه‌رو (مثل خود روحانی خواهند بود). مثل یونسی که قاعدتا انتخاب اول او برای وزارت اطلاعات است. یونسی شش، هفت سال سابقه وزارت اطلاعات دارد و از نزدیک‌ترین آدم‌ها به روحانی است. اگر خامنه‌ای مخالفت نکند، یونسی وزیر خواهد شد و با توجه به سابقه او این به نظر من اتفاق خیلی خوبی است. مسیح مهاجری هم گزینه دیگری است. در مورد وزارت کشور واقعا ایده‌ای ندارم.

- وزیر خارجه بعید نیست عوض نشود. راستش من قبل انتخابات هم تصورم این بود که هر کس رئیس‌جمهور شود صالحی را دست نمی‌زند. هم نسبتا وجهه دارد، هم دو سه تا زبان بلد است، هم این‌قدر خنثی است که با هر کسی می‌تواند کار کند، و هم این‌که خامنه‌ای با او موافق است. اگر روحانی در اطرافیانش کسی نداشته باشد که خیلی مشتاق وزارت خارجه باشد احتمال دارد صالحی بماند. اگر بخواهد صالحی را عوض کند، واعظی (که به عنوان نماینده‌اش به تلویزیون آمد و با باقری مناظره کرد) انتخاب اصلی است.

- راست‌های سنتی هم قطعا چند تا سهم دارند. شاید یکی از وزیران اقتصادی (آل‌اسحاق) و یک معاونت رئیس‌جمهور و ریاست یک یا دو سازمان.

شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

یک پیشنهاد به رفقای مقیم تهران و کرمانشاه: دیدار با خانواده شهدای ۲۵ خرداد ۸۸

امروز سالگرد شهدات شهدای ۲۵ خرداد ۸۸ است. پیشنهاد می‌کنم اگر آدرس هر کدامشان را دارید سری به خانواده‌شان بزنید. یادشان کنید که حتی اگر رای هم نداده‌اند بدانند مایی که رای دادیم با یاد و در راه بچه‌های آن‌ها رای دادیم. یا اگر فرصت دارید بروید بهشت زهرا و قطعه ۲۵۶ و ۲۵۷ که بیشتر این‌ گل‌ها آن‌جا خاک شده‌اند.
من آدرس خانه سهراب اعرابی را دارم که این‌جا می‌نویسم، ولی اگر کسی آدرس بقیه‌شان را هم دارد لطف می‌کند بنویسد (ممکن است این فهرست دقیق دقیق نباشد که در اصل قضیه تفاوتی ایجاد نمی‌کند).
سهراب اعرابی: شهرک آپادانا، خیابان نرگس، بلوک۳۶، ورودی سوم
کیانوش آسا و حسین طهماسبی  (کرمانشاه)، محرم چگینی، علی حسن‌پور، احمد نعیم‌آبادی، حسین اخترزند، علیرضا افتخاری، ناصر امیرنژاد، محمود رئیسی نجف‌آبادی، فهیمه سلحشور، داوود صدری، مهدی کرمی، حسام حنیفه، سرور برومند، فاطمه رجب‌پور، رامین رمضانی، مهدی ستارنسب، امیرحسین طوفانپور.

جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

سوگند به خون همرهانم

به گل‌هایی فکر می‌کنم که چهار سال پیش با ما رای دادند و الان نیستند که رای بدهند یا ندهند. در سرم می‌چرخد "سوگند به خون همرهانم" که "هرگز به تیغشان نمیرد فریاد جاودانمان". دستبند سبزی که در این چهار سال یک روز هم از دستم باز نشده و نمی‌توانم تصور کنم روزی را باز شده باشد. در سرم می‌چرخد که "می‌بالم بر انتخابمان".
احساسی نوشتن بلد نیستم، اما این بغض و قیافه‌های بچه‌ها ولم نمی‌کند. اگر مادر مصطفی یا کیانوش یا ندا یا بهزاد یا سهراب یا محسن یا شبنم یا یعقوب یا رامین یا محمد یا رامین یا امیر یا محمد یا بهنود یا امیرارشد یا علی یا یا یا یا یا را دیدید، از طرف من بهشان بگویید "سوگند به اشک مادران" "از راه رفته برنگردم تا روز کوچ جادوان".

سوگندنامه

پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

پیشنهادهایی برای روز آخر قبل از انتخابات

امروز پنج‌شنبه روز آخر است و البته چون تبلیغات خیابانی و رسانه‌ای در این روز ممنوع است کسانی که می‌خواهند تبلیغ کنند قاعدتا باید بنشینند پای تلفن‌هایشان و شروع کنند به زنگ زدن به دوست و آشنا و فامیل. بچه‌های خارج از ایران که اصولا راهی جز این ندارند. درباره این تماس‌ها چند تا نکته به ذهنم می‌رسد که فهرست‌وار می‌نویسم:

- اول از همه این‌که  تجربه تماس سبز (برای راهپیمایی ۲۵ بهمن ۸۹ و یکی دو برنامه دیگر) به من نشان داد که استقبال حتی مردم غریبه خیلی بهتر از چیزی است که آدم انتظار دارد. یعنی دست و دلتان نلرزد، بخصوص به آدم آشنا.

- شاید مهم‌ترین نکته صداقت باشد. یعنی به نظر من حرفی بزنید که خودتان قبولش دارید. اگر یک خط استدلالی خیلی محبوب و جاافتاده هست که به دل خود شما نمی‌نشیند فکر می‌کنم بهتر است سراغش نروید. مثلا اگر به هر دلیل فکر می‌کنید از اسم خانواده شهدا نباید مایه گذاشت شما هم اسم خانواده شهدا را نیاورید، حتی اگر فکر می‌کنید که ممکن است روی مخاطبتان تاثیر داشته باشد.

- به نظر من تمرکز در روز آخر باید روی اطلاع‌رسانی باشد و نه اقناع. یعنی سعی کنید به اطرافیانتان اولا اطلاع دهید که روحانی نامزد مورد حمایت خیلی از مردم تحول‌خواه و بیشتر گروه‌ها و افراد سیاسی اصلاح‌طلب‌ است و دوما و مهم‌تر این‌که خودتان قصد دارید بهش رای دهید. با توجه به حمایت دیر خاتمی و هاشمی از روحانی ممکن است این خبر به خیلی‌ها نرسیده باشد.

- در شهرهای کوچک و روستاها تقریبا هر کسی یکی از فامیلش در انتخابات شورا نامزد است و برای همین خیلی‌ها روز جمعه در هر صورت پای صندوق می‌روند و خب اگر تصمیم قطعی در مورد این‌که در انتخابات ریاست‌جمهوری به کی رای دهند نداشته باشند، ممکن است به هر کسی رای دهند. مشاهده من از چند انتخاباتی که در ایران بوده‌ام این است که ناظران سر صندوق نقش پررنگی در جهت‌دهی این رای‌های بی‌تصمیم دارند. شما می‌توانید واقعا با یک تلفن چند رای بی‌صاحب را که در هر صورت پای صندوق می‌روند جلب کنید. باز هم تاکید می‌کنم که در بسیاری موارد اصلا اقناع لازم نیست و اطلاع‌رسانی کافی است.

- به نظر من، و البته بسته به سلیقه مخاطبتان، اسم خاتمی را بیاورید. حتی اگر می‌توانید لینک حرف‌های دیروز خاتمی را دم دست داشته باشید که اگر مخاطبتان خواست برایش پخش کنید. هاشمی هم درست است که مرجعیت خاتمی را ندارد، اما با توجه به اقبالی که چند هفته پیش بهش شد و احتمالا خیلی از همین مخاطبان تصمیم گرفته بودند بهش رای بدهند، بگویید هاشمی هم گفته به روحانی رای می‌دهد و از مردم هم خواسته به او رای دهند. این را هم تاکید کنید که هاشمی در هیچ‌کدام از انتخابات قبل (نه ۷۶ و نه ۸۸) نظر مشخصش را اعلام نکرده بود و این اولین بار است. حمایت خانواده آیت‌الله منتظری هم ممکن است برای خیلی‌ها مهم باشد. جبهه مشارکت، ادوار تحکیم وحدت، ملی-مذهبی‌ها، فعالان نهضت آزادی خارج از کشور، آقای صانعی، آقای بیات، آقای دستغیب،  ... حرف هر کدام از این‌ها برای عده‌ای مهم است که البته باید با توجه به مخاطبتان یکی را پیش بکشید.

- چند تا از زندانی‌ها مثل تاج‌زاده، ضیا نبوی، عماد بهاور و اشکان ذهبیان علنا اعلام کرده‌اند که رای خواهند داد (و مثلا مجید دری اعلام کرده که رای نمی‌دهد). به نظرم اگر مخاطبتان صحبت زندانی‌ها را کرد این‌ها را مثال بزنید. همین‌طور در مورد خانواده شهدا. من نوشته خواهرزاده بهزاد مهاجر، از شهدای خرداد ۸۸ را دیدم که گفته خواهر و برادر این شهید به روحانی رای می‌دهند و برای او تبلیغ می‌کنند. مادر مصطفی کریم‌بیگی، از شهدای عاشورای ۸۸، هم متنی نوشته و با رای دادن مخالفت نکرده و فقط گفته در هر صورت از همه چیز مهم‌تر اتحاد ماست. دست‌کم من تا الان موردی ندیدم که خانواده شهدای جنبش از رای دادن منع کرده باشند.

- من خودم اگر به خاله بزرگم که در قزوین زندگی می‌کند و تا هفته پیش نمی‌خواسته رای دهد زنگ بزنم، حتما روی مسئله امید جوان‌ها تاکید خواهم کرد. مسئله‌ای که از دلایل رای دادن خود من هم هست. بهش می‌گویم شما که می‌دانی من هم مشتاق رای دادن نبودم، ولی این چند روز دیده‌ام که جوان‌ترها خیلی امیدوارانه و مشتاقانه می‌خواهند رای دهند و من فکر می‌کنم ما هم باید همراهی و کمکشان کنیم، حتی اگر فکر می‌کنیم دارند اشتباه می‌کنند. یادش می‌آورم سال ۷۶ را که با چه شوقی تشویقش می‌کردم به خاتمی رای دهد (و البته او نیازی به تشویق من نداشت) و می‌گویم حال این‌ها هم مثل آن موقع ماست، گرچه به نظر ما شرایط الان با آن موقع خیلی تفاوت دارد. من اگر باشم به ویدئوی «موسوی موسوی» گفتن جوانان در سخنرانی روحانی در ارومیه اشاره می‌کنم.

- اگر فکر می‌کنید اعلام حمایت هنرمندها برای مخاطبتان مهم است فهرستی هم از هنرمندان حامی روحانی دم دست داشته باشید (مثلا این فهرست یا این فهرست). محمود دولت‌آبادی، بهمن فرمان‌آرا، کیهان کلهر و خیلی‌های دیگر.

- حتی اگر حوصله زنگ زدن ندارید یک اس‌ام‌اس بهشان بفرستید که «من به روحانی رای می‌دهم». همین هم می‌تواند موثر باشد.

چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

به روحانی رای می‌دهم

من هم به حسن روحانی رای می‌دهم. اگر ایران بودم، حتما با نشان سبز (تی‌شرت، دستبند، شال، مانتو، کیف، ...) پای صندوق می‌رفتم.

دیشب تصمیم گرفتم. تحلیلم تغییری نکرده و نظرم همان است که در دو نوشته قبل نوشتم. اما در این چند روز تعدادی از کسانی که در روزهای ۸۸ چشم من در تهران بودند و هر بار که از زیر کتک و اشک‌آور و باتوم به خانه برمی‌گشتند روایتشان را می‌نوشتند و برایم می‌فرستادند تا من به نقل از «شاهد عینی موثق» منتشر کنم، تصمیم گرفته‌اند به روحانی رای دهند. با تردید و عموما بدون امید. البته هنوز تعدادی از آنها نمی‌خواهند رای دهند، ولی بخصوص در این یکی دو روز تعداد رای‌بده‌هایشان بیشتر شده. من هم نمی‌توانم خودم را راضی کنم که با آنها همراهی نکنم.

در هر صورت فکر می‌کنم اگر ساکن ایران هستید، حتی اگر رای هم نمی‌خواهید بدهید امروز که روز آخر تبلیغات است فرصت خوبی است که به میان مردم بروید یعنی اصل ماجرا و بهترین برداشتی که از این انتخابات می‌توانیم بکنیم همین است. ترجیحا در میدان‌ها و خیابان‌ها و اگر نه در همایش‌های داخل سالن.

در این لحظه آرزویم این است که نتیجه انتخابات جوری باشد که دودستگی و دلگیری بین ما، مایی که ۲۵ خرداد ۸۸ خودمان یا دلمان در خیابان آزادی تهران بود، کمتر باشد.

یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

آیا رای دادن باعث مشروعیت نظام می‌شود؟ به نظر من نه

به نظر من این حرف که «شرکت کردن در انتخابات باعث مشروعیت نظام می‌شود» درست نیست. قبلش دو تا نکته را تاکید کنم. یکی این‌که این حرف‌های من در مورد رای دادن ما افراد معمولی است و در مورد حمایت گروه‌ها یا  اشخاص سیاسی از نامزدها مصداق ندارد. یعنی من همان‌طور که به نظرم رای ندادن بی‌ثمر است، حمایت گروه‌ها و شخصیت‌های سیاسی از روحانی و عارف هم اشتباه است. نکته دوم هم این‌که به نظر من رای ندادن، دلایل قابل‌تامل‌تر دیگری هم دارد که دست‌کم برای من رد کردنشان اصلا ساده نیست، و در نتیجه این نوشته در رد رای ندادن نیست. فقط در رد این استدلال است.

اساس حرفم دو چیز است: یکی این‌که تحریم، حتی اگر مفید باشد، ممکن نیست. چون قاعدتا بالای ۵۵ درصد مردم در انتخابات شرکت می‌کنند و نظام راحت ۷۵ درصد اعلامش می‌کند. دوم هم این‌که با پذیرش فرض اول، اتفاقا احتمال این‌که مشارکت امثال ما مشروعیت نظام را به خطر بیندازد یا کم کند، بیشتر است تا رای ندادن ما.

۱. بر اساس بیشتر نظرسنجی‌هایی که در این روزها انجام شده، بیشتر از ۵۵ درصد مردم در انتخابات شرکت می‌کنند. اگر مثلا بخواهیم نرخ مشارکت را با انتخابات سال ۸۴ (که حدود ۶۰ درصد بود) هم مقایسه کنیم به نظر می‌رسد که مشارکت در شهرهای کوچک و روستاها که حدود نصف جمعیت رای‌دهنده هستند، به دلیل هم‌زمانی این انتخابات با انتخابات شوراها از سال ۸۴ بیشتر باشد. در شهرها هم، دست‌کم در اطراف من، مشارکت از ۸۴ کمتر است اما نه در آن حد که نرخ کلی مشارکت خیلی پایین‌تر باشد و قاعدتا در این پنج روز تعداد رای‌دهنده‌ها بیشتر هم خواهد شد. در نتیجه مثلا ۶۰ درصد مردم در انتخابات شرکت می‌کنند و جمهوری اسلامی هم راحت اعلام می‌کند ۷۵ درصد. نه تفاوتش آن‌قدر است که از نظر تبلیغاتی نشود این کار را کرد و نه در این بخش اصولا مخالفتی در کار خواهد بود. ضمن این‌که خامنه‌ای این‌قدر در این روزها از اطمینانش به مشارکت گسترده گفته که اعلام مشارکت بالا را ناگزیر کرده.
بالاخره از بین بردن یا آسیب زدن به مشروعیت باید مخاطبی داشته باشد. اگر مخاطب خود نظام است که یعنی واقعا فکر می‌کنیم نمی‌دانند؟ به نظرم بخصوص بعد از ماجرای هاشمی و استقبالی که از آمدنش شد، دست‌کم موضع ما برای آنها روشن است.
اگر مخاطب مردم هستند که باز به نظرم چه پای صندوق برویم و چه نرویم می‌دانیم و می‌دانند. یعنی اگر مثلا ۷۰ درصد مردم پای صندوق بروند مردم فکر می‌کنند که عجب، پس همه طرفدار جمهوری اسلامی هستند؟ در مورد دنیا هم که کلا معیارهای آنها چیزهای دیگری است و ضمنا همان مشارکت ۶۰ درصدی هم از مشارکت در خیلی از کشورهای دنیا بیشتر است.

۲. نوشتم که به نظرم احتمال این‌که مشارکت امثال ما مشروعیت نظام را به خطر بیندازد یا کم کند، بیشتر است تا رای ندادن ما. به نظرم در این مورد ۸۸ بهترین مثال است. به نظر من هیچ اتفاقی به اندازه ۸۸ مشروعیت جمهوری اسلامی را بین بخش بزرگی از مردم و همین‌طور آدم‌های خود نظام کم نکرد. خارج از ایران هم، نه به اندازه داخل ایران، ولی موثر بود (در جهان اسلام حمایت ایران از بشار اسد، بیشتر به مشروعیت جمهوری اسلامی آسیب زد). اگر سناریوی مشارکتی بند ۱ را بپذیریم یعنی هر چه تعداد بیشتری از ما پای صندوق برویم، زحمت جمهوری اسلامی برای درآوردن آدم موردنظرش بیشتر خواهد شد، و اگر این زحمت از حدی بیشتر شود، می‌تواند مشروعیتش را هم کم کند. البته به نظر من به دلایل مختلف (از جمله نامزدهای ضعیف، دلسردی بعد از ردصلاحیت هاشمی، ائتلاف دیر، خاطره ۸۸ و ...) رای‌های ما آن‌قدری نخواهد بود که طرف را به دردسری بیندازد ولی در هر صورت رای ندادن هم قطعا دردسری برایش ایجاد نخواهد کرد.

باز تاکید کنم که می‌دانم این دلیل، تنها و یا قوی‌ترین دلیل کسانی که نمی‌خواهند رای دهند نیست.

پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

توضیحی بر نوشته قبلی (چرا به موسوی رای می‌دهم)

این را در توضیح نوشته قبلی می‌نویسم لطف می‌کنید اگر قبلی را خوانده‌اید و باهاش موافق نبوده‌اید این را هم بخوانید. اول از همه دوباره تاکید کنم که وضعیت ما الان جوری است که اگر کسی در زمینه‌ای مثلا یک درصد با من اختلاف در تحلیل داشته باشد، تصمیم عملی‌اش می‌تواند زمین تا آسمان با من فرق کند. یعنی مثلا اگر کسی برخلاف من که فکر می‌کنم رای ما در نتیجه نهایی این انتخابات کاملا بی‌تاثیر است فکر کند که این رای مثلا یک صدم درصد تاثیر دارد، نتیجه عملی‌اش می‌شود یک چیز دیگر. حالا این چند نکته را که عموما در جواب کسانی است که این ور و آن ور کامنت گذاشته‌اند یا زحمت کشیده‌اند و ایمیل زده‌اند، همین‌جوری زیر هم می‌نویسم. بعضی‌هایش تکراری است ولی خب به نظرم یا درست توضیح نداده بودم یا بهشان دقت نشده بود:

- من درهمه این هفته‌ها نظرم این بود که باید بر اساس اجماع عمل کنم. منظورم اجماع در سطح همین اطرافیان و همفکران گسترده خودم است. این اجماع در مورد خاتمی تا حدودی وجود داشت و برای همین من سعی کردم علی‌رغم مخالفتم چیزی علیه آمدنش ننویسم و تصمیم قطعی هم داشتم که اگر نهایتا آمد بهش رای بدهم. در مورد هاشمی، هم اجماع به چشم من گسترده‌تر بود و هم این‌که نظر خودم موافق‌تر بود و همراه‌تر بودم. اما بعد از ردصلاحیت هاشمی اگر اجماعی هم هست بر رای ندادن یا بر بی‌تصمیمی است. در بیش از هزار دوست فیسبوکی من شاید پانزده نفر هم عکسشان را به «من رای می‌دهم» عوض نکرده‌اند که این تعداد در ده روز قبل از انتخابات ۸۸ شاید چند صد نفر بود. درصد بالایی از اطرافیان من، حتی اصلاح‌طلب‌ترین‌ها که همیشه رای داده‌اند و حتی فامیل‌هایمان در شهرستان که عموما رای می‌دادند و حتی آن‌هایی که با هیچ معیاری طبقه متوسط شهری حساب نمی‌شوند و هیچ‌کدامشان هم به اینترنت دسترسی ندارند، قصد ندارند رای دهند یا خیلی بی‌تصمیم هستند. من این اجماع را نمی‌بینم و تصورم این است که اعلام ائتلاف و حمایت خاتمی و هاشمی ۵ روز مانده به انتخابات هم اجماعی ایجاد نخواهد کرد. به همین دلیل تصمیم گرفتم نظر شخصی‌ام را که حدس هم می‌زدم خیلی‌ها با آن موافق نباشند بنویسم.

- به نظر من این انتخابات، حتی اگر نتیجه‌اش رئیس‌جمهور شدن جلیلی باشد، آخر دنیا نیست. ما از فرصت این انتخابات همین‌قدر توانستیم بهره ببریم. و صادقانه بگویم با اتفاق‌هایی که در اثر ثبت‌نام و ردصلاحیت هاشمی افتاد بیشتر از انتظار من بود. به نظر من صحنه امروز انتخابات و توان نیروهای موجود طوری است که امکان تاثیرگذاری ما بر «نتیجه» انتخابات واقعا صفر است.  اما سیاست در این ممکلت تعطیل نمی‌شود. یک سال دیگر، دو سال دیگر، چند سال دیگر دوباره فرصتی پیدا می‌شود که ما اگر آماده باشیم ازش استفاده می‌کنیم. من در همه این سال‌ها تا حدی سعی کرده‌ام در راستای آن چیزی که به نظر خودم درست بوده تلاش کنم. خیلی بیشتر می‌توانستم کار کنم، ولی شرمنده خودم هم نیستم. ولی در هر صورت توان ما فعلا همین است. بعد از این هم تلاش خواهم کرد و ناامید هم نیستم. منظورم این است که این تصمیم از سر استیصال و افسردگی و این‌ها نیست. من به زعم خودم در یک فرایند کاملا منطقی به این نتیجه رسیده‌ام که انتخابات این بار بی‌معنی است. و در بین گزینه‌های عموما بی‌معنی موجود یکیش را که برای خودم معنایی داشت انتخاب کرده‌ام.

- باز هم تاکید می‌کنم که به نظر من با اتفاق‌هایی که در این چهار سال (و قبل‌ترش) افتاده، عقلا محال است که خامنه‌ای «بخواهد» دولت را تحویل کس دیگری جز نزدیک‌ترین فرد به خودش بدهد. در مورد توانستنش هم به نظر من به راحتی می‌تواند. این حرف‌ها را تا قبل از ردصلاحیت هاشمی هم می‌زدم. ولی بعد از ردصلاحیت به نظر من کاملا روشن شده که هم خامنه‌ای هر کاری که لازم باشد برای در نرفتن انتخابات از دستش می‌کند و هم این‌که می‌تواند این کار را بکند و ما مخالفان الان زورمان نمی‌رسد که جلویش را بگیریم. اگر می‌رسید، سر ردصلاحیت هشمی واکنشی نشان داده بودیم. خب اطرافم را هم که نگاه می‌کنم می‌بینم عده خیلی زیادی این تحلیل را قبول دارند. خیلی بیشتر از قبل. کاملا می‌فهمم که کسی جور دیگری ببیند، اما این برای خود من از روز روشن‌تر است و برای همین رای دادن به عارف و روحانی به این امید (هر چند یک صدم درصد) که ممکن است آنها به دور دوم بروند، کاملا از گزینه‌هایم خارج است. این‌ استدلال که تعداد نامزدها زیاد است و تقلب سخت است به نظر من همان‌قدر اشتباه است که تا چند هفته پیش عده‌ای می‌گفتند دولت با رهبر مخالف است و برای همین امکان تقلب کم است. الان برگزارکنندگان انتخابات و نامزدها همه در یک نکته مشترکند و آن هم فصل‌الخطاب دانستن خامنه‌ای است، و به عقیده من مانعی در راه مهندسی انتخابات وجود ندارد. مانع، هاشمی و مردمی بودند که می‌خواستند بهش رای دهند. که آن را هم از سر راه برداشتند. اگر همان مردم روی کس دیگری اجماع می‌کردند (که من هم به احتمال زیاد به این اجماع می‌پیوستم) او را هم به نحوی برمی‌داشتند. حالا که اصلا نکردند.

- عارف و روحانی برای من هیچ ارزش نمادین هم ندارند که مثلا بخواهم برای این‌که نشان بدهم «ما هستیم» بهشان رای بدهم. موجی که در حمایت از هاشمی راه افتاد نشان داده ما هستیم و این را مردم و نظام و دنیا و همه دیده‌اند. ضمن این‌که رای به عارف و روحانی به نظر من یک بدی هم دارد و آن هم تسلیم این صحنه‌آرایی شدن است. حالا شاید رای شخصی نه، ولی مثلا حمایت هاشمی و خاتمی از یکی از آن‌ها به نظر این معنای بد را دارد.

- برای چندمین بار تاکید می‌کنم که حرف من این نیست که عارف و روحانی فرقی با جلیلی ندارند یا جلیلی بلایی حتی بدتر از احمدی‌نژاد نیست. معلوم است که هر کدام این‌ها بشوند اوضاع کشور، و منظورم دقیقا اوضاع زندگی مردم و این‌هاست، بهتر خواهد شد و این یکی از خواسته‌های اصلی من هم هست. و اتفاقا این‌که این‌ها با جلیلی فرق دارند یکی از دلایلی است که خامنه‌ای بهشان تن نخواهد داد. حرف من این است که ما در این انتخابات توان تاثیرگذاری‌مان بر نتیجه صفر است.

- در مورد رای به موسوی این واقعا یک انتخاب شخصی است. یعنی من به دلایلی که دوباره نوشتم رای دادن به عارف و روحانی را کاملا بی‌ثمر می‌دانم و از طرف دیگر رای دادن را هم بی‌فایده. قبول دارم که در این حالت هر انتخابی علی‌السویه است و ترجیحات خیلی شخصی، آدم‌ها را به نتایج مختلف می‌رساند. من به این نتیجه رسیده‌ام و به دلیل همان توضیحاتم در بند اول در مورد عدم اجماع، تصمیم گرفتم نظرم را به بقیه هم بگویم. می‌دانم که در آرای باطله هم تقلب خواهند کرد (مگر در ۸۸ تا چند ساعت آرای باطله صفر نبود؟)، و می‌دانم که به احتمال خیلی خیلی زیاد این رای از همان محل شمارش آرا هم بیرون نخواهد رفت. ولی این برای من (و برای کسانی که در ایران هستند) یک‌جور دیوارنویسی به یاد موسوی است که چند نفر ببینند و شاید دلگرم شوند.

- در مورد بی‌ثمر بودن رای ندادن هم چیزی بیشتر از آن‌چه نوشتم ندارم. به نظر من به دلیل همزمانی این انتخابات با انتخابات شوراها و ... کمی بیش از ۵۰ درصد در انتخابات شرکت خواهند کرد (که یعنی به اندازه کافی صف برای فیلمبرداری وجود خواهد داشت) و نظام هم مشارکت را چیزی حدود ۷۵ درصد اعلام می‌کند. با این همه تاکیدی که خامنه‌ای بر اطمینانش از مشارکت بالا کرده، اعلام مشارکت پایین‌تر از این خیلی بعید است. پس در رای ندادن سودی نمی‌بینم.

- چند نفر هم گفتند که با این کارت موسوی را هم می‌کنی گوگوش و رضا پهلوی و مسعود رجوی که یک عده سی و چند سال است بهشان رای می‌دهند. من فکر می‌کنم موسوی شایسته ریاست‌جمهوری است و به دلیل ایستادن پای خواست ما بیش از دو سال است در خانه‌اش زندانی است و عده‌ نه چندان کمی هم در کشور هستند که این‌طور فکر می‌کنند. ضمنا به نظرم اگر کسی مثلا در انتخابات ۷۲ که برنده‌اش معلوم بود و در نتیجه رای او بی‌تاثیر، رفته باشد و به یکی از این افراد رای داده باشد، کار بدی هم نکرده.

- و در نهایت به قول یکی از رفقا همه این کارها (رای ندادن، رای دادن به عارف یا روحانی، رای دادن به موسوی، ...) به یک اندازه بی‌معنی است.

چرا تصمیم دارم در برگه رأیم بنویسم "میرحسین موسوی خامنه"؟


یک نکته را همین اول خیلی روشن بگویم: به نظر من این انتخابات و اوضاع ما در این سال‌ها جوری است که من هم رای ندادن را می‌فهمم، هم رای دادن به عارف یا روحانی یا حتی قالیباف یا رضایی یا غرضی را. همین‌طور رای باطه یا هر حالت دیگری که متصورید جز رای دادن به جلیلی و حداد. این حس را در انتخابات‌های قبل نداشتم. با این حال تصمیم من این است که روی برگه رایم بنویسم میرحسین موسوی خامنه*. اگر حوصله دارید بخوانید چرا و اگر به نظرتان معقول آمد به دیگران هم پیشنهاد کنید بخوانند و به این ایده فکر کنند.
***
از چند ماه پیش باور من این بود که محال است خامنه‌ای بگذارد هاشمی یا خاتمی یا هر کسی که به نوعی به این دو نزدیک باشد (حتی خیلی خفیف) رئیس‌جمهور شود. دلیلش هم این است که او چرا باید بخش مهمی از قدرت را بدهد دست کسانی که این همه هزینه داده تا حذفشان کند؟ با آمدن خاتمی به دلایل مختلف مخالف بودم ولی با آمدن هاشمی موافق. فکر می‌کردم هاشمی با این‌که رئیس‌جمهور نخواهد شد اما شکاف‌هایی را می‌تواند در داخل هیات حاکمه جمهوری اسلامی فعال کند که کس دیگری نمی‌تواند. از روزی که هاشمی ثبت نام کرد و موج نصفه‌نیمه‌ای که در حمایتش راه افتاد و میشد دید که دارد روز به روز گسترده‌تر می‌شود، مدام به این فکر می‌کردم که خامنه‌ای کجا وارد عمل می‌شود و این بار چطور جلوی هاشمی را می‌گیرد؟ جوابش را نمی‌دانستم ولی مطمئن بودم که بالاخره کاری می‌کند. راستش تا دو سه روز قبل از ردصلاحیت، امکانش را صفر می‌دانستم، ولی خب کردند و شد.

چرا به عارف و روحانی رای نمی‌دهم؟

به نظر من رد صلاحیت هاشمی، که حتی حسین شریعتمداری هم تا چند روز بعد از ثبت‌نامش هنوز می‌نوشت که هاشمی آمده چون قطعا تایید صلاحیت می‌شود، یک کودتای دوم بعد از کودتای ۲۲ خرداد ۸۸ بود. این‌بار حتی عیان‌تر. به نظر من رد صلاحیت هاشمی دو چیز را برای اکثریتی ثابت کرد:
۱. خامنه‌ای برای رئیس‌جمهور کردن نامزد مطلوبش «هر کاری» می‌کند.  
۲. ما مخالفان در حال حاضر توان (یا اراده) ایستادن در مقابل او را نداریم.
حامیان هاشمی تا جایی که می‌توانستند از توان پشت‌پرده‌شان برای تایید صلاحیت او استفاده کردند. چندن نفر از مراجع به خامنه‌ای زنگ زدند و او گفت بنای دخالت ندارد. دختر خمینی و پسر مطهری نامه سرگشاده بهش نوشتند که دخالت کن، آن هم جواب نگرفت. اهرم فشار دیگر می‌توانست مردم و افکار عمومی باشد که هاشمی و خاتمی و اطرافیانشان گفته‌اند و نشان داده‌اند که قصد استفاده از آن را ندارند، یا این‌که آن را هم موثر نمی‌دانند. در هر صورت (واقعا بدون ارزش‌داوری) این مسئله روشن است که فعلا زور ما مخالفان (حتی وقتی موضوع رد صلاحیت هاشمی است) به خامنه‌ای و دار و دسته‌اش نمی‌رسد.
دوباره تاکید می‌کنم به نظر من در این انتخابات رئیس‌جمهور شدن کسی جز آن‌که خامنه‌ای می‌خواهد غیرممکن است یا دست‌کم رای ما هیچ تاثیری در آن ندارد. حتی اگر در روزهای بعد از ردصلاحیت هاشمی موجی پشت عارف یا روحانی هم درست می‌شد از راه دیگری ماجرا را ختم می‌کردند. می‌خواهم بگویم این‌ها الان به فرض محال اگر لازم باشد ترور هم می‌کنند (مگر وقتی لازم بود خواهرزاده موسوی را ترور نکردند؟).
با این حساب رای دادن به عارف یا روحانی برای من هیچ توجیهی ندارد. از رای دادن به آنها هر هدف دیگری جز رئیس‌جمهور شدنشان داشته باشیم، عملا تا الان و با موج حمایت از هاشمی و بعد ردصلاحیت او تامین شده. وقتی دیگر برای همه روشن شده که هاشمی را رد کرده‌اند چون در نظرسنجی‌ها رای خیلی بالایی داشته، به قول علما یعنی ما جنگ را در ساحت نمادین کاملا برده‌ایم. به همین دلیل به نظر من حمایت خاتمی و هاشمی از عارف یا روحانی اشتباه بزرگی است. دنیا فردای این انتخابات تمام نمی‌شود و خاتمی و بخصوص هاشمی، با وزن دوباره‌ای که این روزها پیدا کرد، نباید در بازی‌ای که مشخصا با بیرون زدن زوری آنها به این شکل درآمده، فعالانه شرکت کنند.
در مورد رای دادن به قالیباف هم (چون دیده‌ام چند تا از دوستانم نوشته‌اند که دارند به او هم فکر می‌کنند) جدا از این‌که آن‌قدر بدی دارد که فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت بهش رای بدهم، در دور اول این انتخابات که رای دادن بهش فایده‌ای ندارد. چون رفتن او به دور دوم تقریبا قطعی است و اگر کسی خیلی قالیباف را به جلیلی ترجیح می‌دهد می‌تواند در دور دوم به او رای دهد.

چرا رای می‌دهم؟

با این‌که رای دادن به عارف و روحانی را بیهوده می‌دانم، رای ندادن را هم بیهوده می‌دانم. اولا که شناسنامه من در هر صورت ۱۰ مهر یا بیشتر دارد و انگیزه سفید ماندن شناسنامه را ندارم. بعد هم این‌که به نظرم حتی اگر به فرض نزدیک به محال در ترتیب رای‌های نامزدها هم دستکاری نکنند در عدد میزان مشارکت حتما دستکاری خواهند کرد و آن را چیزی حدود ۷۵ درصد یا حتی کمی بیشتر اعلام می‌کنند. در هر صورت به دلیل مهم بودن انتخابات ریاست‌جمهوری و همین‌طور همزمانی‌اش با انتخابات شوراها دست‌کم ۵۰ درصد در انتخابات شرکت می‌کنند و این مقدار دستکاری در میزان مشارکت (در حالی که هیچ بخشی از حاکمیت مخالف تحریم نیست) کار ساده‌ایست. دیگر هم این‌که من کلا این حرف را که رای دادن به نظام مشروعیت می‌دهد قبول ندارم. خود من فکر می‌کردم بعد از تقلب ۸۸ دیگر رای دادن بی‌معنی است. الان هم از یک نظر (تاثیر و شمرده شدن رای) همان‌طور فکر می‌کنم. ولی در عین حال ماجرای بی‌آبرویی جمهوری اسلامی و مشخص بودن تکلیف ما با آن به حدی روشن شده که نه حکومت، نه مردم و نه دنیا فکر نخواهد کرد که این رای، تایید «ساز و کار انتخابات» است. در نتیجه به نظر من رای دادن کار بی‌ضرری است.

چرا به موسوی رای می‌دهم؟

با قبول فرض‌های بالا به نظر من بهترین گزینه رای دادن به موسوی است (یا آن‌طور که سال ۸۸ اصرار داشتیم در برگه‌های رایمان بنویسیم: میرحسین موسوی خامنه). این را پریشب که به سوال دوستی که پرسید به کی رای می‌دهی فکر می‌کردم فهمیدم. همان موقع هم در فیسبوک نوشتمش و دیدم که ازش استقبال شد. چند نفر از دوستان و غیردوستان هم ایمیل زدند که به نظر آنها هم ایده خوبی است و کاش بیشتر طرح شود. اگر بی‌ثمر بودن رای به عارف و روحانی را بپذیریم، رای دادن به موسوی به روشن‌ترین شکل نظر ما را بیان می‌کند. چه آن کسی که رای را می‌خواند و چه آن کسانی که گزارش رای‌ها بهشان می‌رسد نمی‌توانند این رای را به هیچ چیز جز آن‌چه ما واقعا منظورمان است معنی کنند. ضمن این‌که به نظرم این گزینه پتانسیل آن‌که در این هشت روز باقی‌مانده طرفدارهایی هم پیدا کند دارد و شاید موجکی هم راه افتاد.

* اگر سال ۸۸ به کروبی رای داده‌اید یا کلا ارادتتان به کروبی بیشتر است، کروبی.

پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

یادداشت وارده: رفسنجانی، "کاندیدای ریاست جمهوری" یا "یک فرد انقلابی"؟


(این یادداشت را یکی از دوستانم نوشته و به من داده که در وبلاگم بگذارم. دوست عزیز و خوش‌فکری است و پیش از خواندن مطلبش بهش گفته بودم که در هر صورت نوشته‌اش را در وبلاگم خواهم گذاشت. بعد از خواندنش دیدم که خیلی هم باهاش موافقم. به رسم‌الخطش هم زیاد دست نزده‌ام.)

پررنگ‌ترین تصویری که از روزهای مشابه چهار سال پیش در ذهنم باقی مانده است، تصویر مردی با مو و ریش سفید است که بی‌مقدمه برآشفته می‌شود، مشت دست راستش را گره می‌کند، به میز ضربه می‌زند و با لهجه‌ی آذری می‌گوید "بنده یک فرد انقلابی هستم". میرحسین موسوی در آن چند ثانیه به طرز جادویی از "کاندیدای ریاست‌جمهوری" تبدیل به "یک فرد انقلابی" می‌شود. فرد انقلابی‌ای که هنوز هم هست.

یک فرد انقلابی فرصت انتخابات را به مراتب فراتر از تلاش برای یافتن یک شغل می‌بیند. کسی که برای مبارزه هزینه داده است، انتخابات را مهمتر از تلاش برای ۴سال تدارکاتچی بودن با حقوق مکفی می‌بیند. کسی که به سیاست مردمی باور دارد، فضای قبل و بعد از انتخابات را فرصت مناسبی برای برگرداندن قدرت به صاحب واقعی قدرت (مردم) می‌شناسد. فرد انقلابی به صاحبان موقت قدرت پشت می‌کند و رو به دوربین با مردم صحبت می‌کند. برای فرد انقلابی برنده شدن احتمالی در انتخابات، کم‌اهمیت‌تر از زنده کردن ایمان مردم به عاملیت‌شان و مسلط بودنشان بر سرنوشت‌شان است.

اکبر هاشمی رفسنجانی یکی از انگشت‌شمار روحانیون مبارز واقعی دهه‌ی ۵۰ است. این واقعیت تفاوت عمیقی بین رفتارهای سیاسی او با دیگران ایجاد کرده است. درک کسی که زندان رفته، تبعید شده،‌ خطر مرگ را تجربه کرده است و ... از "مردم"، با کسی که این تجربه‌ها را نداشته است یکسان نیست.

رفسنجانی همواره به قدرت "مردم" باور داشته است. تک‌تک تصمیم‌گیری‌های سیاسی مهم رفسنجانی تابع نظر اکثریت مؤثر بوده است. ضربه‌ی نهایی به بنی‌صدر زمانی زده می‌شود که مطمئن می‌شوند که اکثریت مؤثر* روز ۳۰ خرداد با این تصمیم موافقند. برنامه‌ی اقتصادی دولت را در سال ۷۳ متوقف می‌کند چون به این نتیجه می‌رسد که اکثریت مؤثر با این برنامه همراه نیستند. از نمایندگی مجلس ششم منصرف می‌شود، چون میزان نفرت اکثریت مؤثر را مشاهده می‌کند … مثالها بسیارند. به عنوان یک سمپات چپ تقریبا با همه‌ی کارهای رفسنجانی، به خصوص در سالهای ۵۹-۶۰، ۶۷، ۷۰-۷۳ و ۸۴، مخالفم اما این واقعیت را نمی‌توانم انکار کنم که رفسنجانی همواره به قدرت "مردم" باور داشته و/یا از آن ترسیده است و همیشه خود را در معرض داوری و بیش از ۱۰بار در معرض رای مردم قرار داده است.

رفسنجانی ۷۹ ساله است. سابقه‌ی سیاسی این مرد پر از نقاط مثبت و منفی است. به باور من تاریخ به خاطر نقش پررنگش در کشتارهای دهه‌ی۶۰ و ۷۰ و ادامه پیدا کردن جنگ به علاوه‌ی فساد اقتصادی‌ای که به آن متهم است، چندان مهربانانه قضاوتش نخواهد کرد. اما احتمالا برای آخرین بار، چرخش حوادث یک فرصت کمتر از دو ماهه در اختیارش گذاشته است. انقلابی سابق می‌تواند "کاندیدای ریاست‌جمهوری" باشد یا "یک فرد انقلابی". می‌تواند جایگاه مردم را به ابزار فشار از پایین تقلیل دهد یا آنها را به جای واقعی‌شان یعنی مرکز کنش سیاسی بازگرداند.

این نوشته می‌توانست همینجا با این جمله "سوابق رفسنجانی باعث می‌شود که به باورش به سیاست مردمی امیدوار باشم" تمام شود. اما این جمله دم خروسی است که بی‌اعتقادی نویسنده را به سیاست مردمی لو می‌دهد. رفسنجانی ظرفیت "فرد انقلابی" بودن را دارد ولی فقط و فقط "مردم" می‌توانند این ظرفیت بالقوه را بالفعل کنند. دریچه‌ای که باز شده است بیش از آن‌که فرصت دوباره‌ای برای رفسنجانی باشد، فرصت چندباره‌ای برای ما "مردم" است که به مرکز بازی برگردیم. فرصت دوماهه‌ای که سرنوشت چندساله‌‌ی‌مان را تحت تاثیر قرار خواهد داد.

اگر بپذیریم که "سیاست مردمی" یک کار دایم است و در نتیجه تسکین عذاب وجدان انفعال سیاسی چند ساله با هیجان‌زدگی چند ماهه نقض غرض است، آنگاه هر سوالی از جنس "تحریم یا رای دادن" یا "هاشمی یا دیگری" برایمان تبدیل به سوال انحرافی می‌شود. اهمیتی ندارد که رای می‌دهیم یا نه؛ اهمیتی ندارد که به چی کسی رای می‌دهیم؛ اهمیتی ندارد که تقلب می‌شود یا نه؛ اهمیتی ندارد که چه کسی رییس‌جمهور می‌شود؛ تنها چیزی که اهمیت دارد بازیابی ایمانمان به تواناییمان در تعیین سرنوشت‌مان است. وقایع ۸۸ به همه نشان داد که برای روش سیاست‌ورزی دوران اصلاحات جانشینی وجود دارد. روشی که فراتر از انتخاب بد در مقابل بدتر و دادن تکانه‌ی لازم به نخبه‌ی سیاسی بعد از انتخابات است. روشی که هدفی فراتر از نتیجه‌ی انتخابات دارد.

هیچ سیاستمداری، حتی میرحسین موسوی، از ما چک سفید امضا نگرفته است. هیچ سیاستمداری نباید حتی یک شب از ترس ما خواب راحت داشته باشد.  اکبر هاشمی رفسنجانی باید سمت ما باشد و به بازگشت "سیاست مردمی" کمک کند. هم پیش و هم پس از انتخابات وگرنه ... وگرنه‌ای در کار نیست. انتخاب دیگری به او نمی‌دهیم.

* یعنی کسانی که حاضرند برای چیزی که به آن معتقد هستند هزینه بدهند در مقابل اکثریت عددی یعنی کسانی که نقش خودشان را در حد رأی تزیینی چهار سال بک‌بار و غر زدن کاهش داده‌اند.

جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

نامه مادر ستار بهشتی به مردم


(چند روز پیش وزیر کشور در مجلس و در جواب سوال علی مطهری در انتقاد از عملکرد وزارت کشور (نیروی انتظامی) در ماجرای کشتن ستار بهشتی حرف‌هایی زد که حالا گوهر عشقی، مادر ستار بهشتی، در نامه‌ای به مردم به آن حرف‌ها جواب داده اشت. فهم دقیق این مادر و پسر از سیاست، هر بار من را متعجب می‌کند.)

به نام خدا
مردم شریف ایران‬
‫این صدای یک مادر است. صدای یک مادر که فرزند جوان و مهربانش را در سخت‌ترین هنگام زندگی و پیری از دست داد. صدای مادری که فرزندش، پرستارگونه به گرد او می چرخید. هم نان‌آور خانواده بود و هم دل‌نگران جامعه و مادر و خانواده خویش. ‬
اکنون ماههاست که این فرزند مهربان را از من ستانده اند‬ ‫و در همین ماه ها من و فرزندان دیگرم را از انواع تهدیدها و تهمت ها و افترا ها، بی نصیب نگذاشته اند.‬
طبیعتا طی این مدت افراد مختلف بنا به نوع وظیفه و یا سمت و فعالیت خود، اظهارتی را مطرح نمودند. اما من به عنوان مادر ستار و نیز یکی از شهروندان این جامعه، نسبت به اظهارات مسئولان رده بالای نظام، خصوصا بالاترین مقام مسئول در پرونده فرزندم؛ از وزیر کشور انتظار دیگری داشتم. حداقل این انتظار، سخن گفتن بر اساس مستندات واقعی و نه تحریف شده بود. سخنان چند روز گذشته آقای وزیر کشور در صحن مجلس، دو باور به به ذهن من شاکی القاء می کند:
۱- یا آقای وزیر محترم کشور، گزارش های غیر واقعی را خوانده و دریافت نموده اند.
۲- و یا متاسفانه ایشان نیز بر خلاف واقعیت گزارشی را ارائه نمودند.
من به عنوان مادر ستار و کسی که شاکی این پرونده بوده و هست و نیز به عنوان کسی که طی این مدت ماه های فراق فرزند، زیر سخترین فشارها، تهمت ها و ضربات روحی و جسمی قرار داشته، به پیشگاه ملت ایران و نمایندگان آنان در مجلس عرض می کنم که برخلاف گزارش و اظهارات آقای وزیر، بنده و خانواده ام هیچ مبلغی را دریافت نکرده ام و همچنان به عنوان یک مادر و نیز از منظر حقوقی به عنوان یک شاکی؛ پیگیر پرونده قتل فرزندم خواهم بود.
چگونه است که مدعی اسلامیت جامعه هستیم و وزیر این کشور، خارج از مبانی اسلامی و انسانی سخن به میان می گوید؟
چگونه است که ‫فرزند جوانم را‬ چهار روز پس از دستگیری، در روز عید غدیر به شهادت رساندند در حالی که ستار، یک سادات بود.
من و خانواده ام کجا و حسین(ع) و فرزندان و خانواده اسیرش کجا؟! لیکن آنچه طی این ماه ها از همان هنگامه دستگیری ستار تا پس از مراسم خاکسپاری و ختم و … او، بر ما گذشت؛ مرا یاد بندبند آن واقعه عاشورایی می انداخت و پرسش های گوناگونی از ذهن پرسشگر من مادر می گذشت. ‬

‫مردم فهیم ایران‬‬
‫نیک می دانم که شما آگاهید بر مصائبی که بر خانواده ما رفته و یقین دارم‬ باور دارید همانگونه که با دیگر خانواده های قربانی و داغدار که عزیزی از دست داده اند،‬ رفتار کرده اند، با ما نیز همان خواهند کرد.‬ خانواده قربانیان فجایع کهریزک، که حتی رهبری دستور رسیدگی و تعطیلی آن را صادر نمودند؛ هنوز در راهروهای عدالت خانه ایران، نه برای احقاق حق که به دنبال عامیلین این اتفاقات می گردند؛‬ ‫و متاسفانه پس از‬گذشت حدود چهار سال، هنوز هیچ متهمی برای این اتفاقات محکوم نشده است.‬‬
‫جناب وزیر کشور که خود را پیرو ائمه هدی می داند بزرگترین ضربه را با این رفتار غیر اسلامی بر پیکره اسلام و دین وارد نموده‬ و بجای مرهم دردها نمک بر زخممان گذاشتند.
من به عنوان یک مادر، از آن مهمتر، به عنوان مادر ستار بهشتی؛ عزم خود رو جزم نموده تا به همه دست اندرکاران نظامی که ادعای مردمی بودن دارند نشان دهم که از هیچ اتفاقی گریزان نیستم و برای آنچه که از آن به آزادگی و عدالت حسین(ع) معتقدم، تا رسیدگی کامل و عادلانه به پرونده فرزندم، از پای نخواهم نشست.
‫یقینا هستند اجیر شدگانی که به اندک اشاره، این مادر داغدیده را نیز از پای در آوردند‬ و چه گواراست وصال به فرزند دلبندم.
‫بارها اعلام نمودم و می نمایم که ما خانواده ای سیاسی نبوده و نیستیم‬ اما قرار نیست اگر ادعا می کنیم سیاسی نیستیم قادر به پاسخگویی‬ به ادعاها نباشیم.
‫وزیر کشور در سخنانی‬ عنوان می نماید که فرزندم‬ با افرادی معاند در خارج از کشور ارتباط داشته(!) که تحت هیچ شرایطی این ادعا مصداق واقعیت ندارد‬. همانگونه که بارها اعلام نموده ام، فرزندم بصورت انفرادی و مستقل‬ ‫دردهای جامعه را آنگونه که بود مطرح می نمود و از دیدگاه خویش درد دل می کرد‬ تا شاید گوش شنوایی برای شنیدن این مشکلات بیابد.
اگر امروز اسم ستار در صدر بسیاری رسانه های خارجی نمایان است و این واقعه برای برخی آقایان نامطلوب است، بدانند که اثر مستقیم بی تدبیری خودشان و ادامه اصرارشان بر طی همین روند است و تا زمانی که به صورت عادلانه به خواسته این مادر داغدار نشود، ستار و ستارها بر صدر رسانه های “به قول ایشان معاند”، خواهد بود.‬‬

‫ادعای دیگر و خلاف واقع جناب وزیر کشور این بود که رسما در خانه ملت ‫اقدام به تهمت نموده و ادعا کرده است که از خانواده ستار بهشتی‬ به لحاظ مالی و معنوی دلجویی به عمل آمده است‬! در این باب لازم است قویا این موارد را تکذیب نمایم و هشدار دهم در برابر اینگونه رفتار های وقیحانه به حتم ایستادگی خواهم نمود‬.‬‬
شاید جناب وزیر پیشنهاد ۲۰۰ تا ۳۰۰ میلیونی دیه را کمک مادی ‫و تهدید و فحاشی و ضرب و شتم من و دختر و پسرانم را که همگی از آل سادات هستند دلجویی معنوی می دانند‬. ای بسا که اکثریت مردم اینگونه دلجویی ها را به عینه دیده اند و نیازی به بازگویی دوباره من نیست.

‫ملت آگاه ایران‬‬
‫بارها ادعا کرده و باز می کنم که خون فرزند من فروشی نبوده و نیست‬ و من نیز در صدد گسترش حکم سلب حیات یا اعدام نیستم‬. اما اگر حکومت در موارد مشابه اقدامی موثر و پیشگیرانه انجام می داد‬ یقینا شاهد چنین فاجعه ای نبودیم‬ و امروز اگر اینکار صورت بگیرد‬ ‫بی شک در آینده شاهد چنین قتل ها و برخوردهایی نخواهیم بود‬.‬‬

‫من بعنوان مادری داغدار ‫تنها خواسته ام از قوه قضائیه و رییس محترم آن این و بوده و هست‬ ‫که طبق قوانین جاری به این پرونده رسیدگی گردد‬.
‫در پایان لازم می دانم‬ تذکر دهم که افرادی متعدد در قالب های مختلف خبرنگار و فعال، خود را به ما نزدیک‬ ‫نموده و سعی در تغییر مسیر عدالت خواهی ما داشتند‬ که خوشبختانه همانگونه که خداوند حکیم فرموده‬: ‫یدالله فوق ایدیهم‬؛ دست آنان برملا گشت و هویت آنان نیز فاش گردید.‬ در آینده ای نه چندان دور شرح این رفتارها را‬ ‫برای آگاهی عموم مردم اعلام خواهم کرد.‬ ‬
‫از تمامی کسانی که از ابتدای این ماتم ما را همراهی نموده‬ ‫و یا بصورت حضوری و غیر حضوری ما را یاری نمودند کمال تشکر را داشته‬ و آرزو می کنم کشور عزیزمان ایران‬ ‫به زودی‬ از این آفتها رهایی یابد‬ ‫و در سایه عدالت ائمه هدی و لطف پرودگار، ‫شاهد رفتاری‬همراه با تواضع و خرد و احترام متقابل با هم باشیم‬.

گوهر عشقی
۲۳ فروردین ماه ۱۳۹۲

یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

نامه احمد صدر حاج‌جوادی به رهبر جمهوری اسلامی - اردیبهشت ۹۰

(احمد صدر حاج‌جوادی این نامه را در اردیبهشت ۱۳۹۰ (کمی بعد از تظاهرات ۲۵ بهمنو حصر موسوی و کروبی) به رهبر جمهوری اسلامی نوشته و حدود نه ماه بعد (بهمن ۱۳۹) عمومی منتشرش کرده است)

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین

« وَالصَق بِاهلِ الوَرعِ و الصِّدق، ثُمَّ رُضهُم عَلی أن لا یُطروک و لایُبَجِّحوک بِباطلٍ لَم تَفعَله، فَاِنَّ کَثرَه الاِطراء تُحدِثُ الزَّهوَ، و تُدنی مِنَ العِزَّه »
( نهج البلاغه – گزیده‌ای از نامه به مالک اشتر )

مقام محترم رهبری؛ حضرت آیت الله خامنه‌ای
با عرض سلام و تحییات و با استعانت از الطاف خاصه‌ی الهی در توفیق خدمت به ملت شریف ایران

مدت‌ها بود که قصد آن داشتم تا مطالبی را خدمتتان معروض دارم، لیکن کهولت و بیماری شدید، رمقی بر جا نگذاشت تا رودررو، دغدغه‌ها و نگرانی‌های خود را با جنابعالی در میان گذارم و دریغ که موهبت قدرت و مشغله‌ی حکومت نیز مانعی جدی است تا مقامات، لااقل هرازگاهی از یاران و همراهان گذشته سراغی و احوالی بگیرند. از سوی دیگر، متعاقب تهدیدات مکرر تلفنی ماموران وزارت اطلاعات به چند تن از اعضای خانواده ( دختر و نوه‌ی پسری ) که به جهت مکاتبات علنی و قانونی اینجانب به برخی مقامات داخلی و بین‌المللی صورت گرفته بود، دوستان و آشنایان بر حذرم داشته و می‌دارند که مبادا موجبات زحمتی مضاعف برای دیگران فراهم آورده شود. نصیحت مشفقان، چندی قفل بر دهانم نهاد، لیکن مشاهده‌ی عسرت زندگی مردم و اختناق روزافزون حاکم بر جامعه به حدی آزرده‌ام ساخت که وفای به عهد سکوت، روا ندیدم و دیگر نتوانستم بر هیچ مصلحت‌بینی و صلاح‌اندیشی فردی قناعت کنم و همچنین از باب وخامت اوضاع و احوال جسمانی که چه بسا حتی گرفتن قلم بر دست نیز در روزگاری نه چندان دور میسر نباشد، بر خود واجب دیدم تا در این فرصت پایانی، مکتوب حاضر را عرضه دارم.

صرفنظر از حوادث سیاسی و اتفاقاتی که این روزها در کشورهای دیگر منطقه در جریان است، رعایت مصالح ملی و ضرورت بازگشت صداقت و راستی به عرصه‌ی حکومت و نظم و آرامش به زندگی عامه‌ی مردم، جلب نظر آن مقام محترم به اشکالات و پیچیدگی‌های مسایل اجتماعی که از طرف حکومت روا دانسته شده و موجب آزار روحی و فشارهای غیرقابل تحمل به مردم و به ویژه فعالان سیاسی و خانواده‌های ایشان شده است، غرض اصلی تقریر مکتوب حاضر و تصدیع اوقات جنابعالی بود و انتظار می‌رود تا با استفاده از مقام و امکاناتی که هنوز در اختیار دارید، در رفع مشکلات و نگرانی‌ها، اقدام عاجل و موثر بفرمایید.

جنابعالی بارها و بارها از رییس دولت – آقای احمدی‌نژاد – حمایت کرده‌اید و حال آن که به زعم اینجانب، ایشان محور بحران در جامعه‌ی ایران و عرصه‌ی بین‌المللی بوده و ادعاهایی داشته و دارد که هیچ دستاوردی برای ملت و نظام جمهوری اسلامی ایران و حتی مقام رهبری و جایگاه ولایت فقیه ندارد. ادبیات مادون شأنی که امروزه بر کرسی ریاست قوه‌ی مجریه تکیه زده است، امر مکتومی نیست که نیاز به توضیح فراوان داشته باشد. رییس دولتی که در عرصه‌‌ی داخلی، کاری جز ویران کردن دستاوردهای مادی و معنوی انقلاب اسلامی و عدول از آرمان‌ها و هنجارهای قانون اساسی نداشته و در صحنه‌ی بین‌المللی نیز به مثابه‌ی کانون بحرانی در منطقه عمل کرده است.

آیا تا کنون اندیشیده‌اید که حاصل حدود شش سال مدیریت آقای احمدی‌نژاد، جز زیر سوال بردن عموم دستاوردهای سالیان پیش از زعامت ایشان، نقض فراگیر و مستمر حقوق بشر، نقض آرمان‌های انقلاب و اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی، حذف یاران و مدیران بعضاً توانمند دولتی، تخریب زیرساخت‌های اقتصاد ملی، ویرانی صنعت کشور و فربه ساختن سرمایه‌داری تجاری مبتنی بر واردات بی‌رویه چه بوده است؟ آیا اندیشه کرده‌اید که مراد از حبس افراد شایسته‌ای مانند آقایان مهندس صفایی فراهانی، محمد نوری زاد، مصطفی تاج‌زاده، دکتر ابراهیم یزدی و بسیاری خادمان دیگر ملت ایران چه می‌تواند باشد؟ آیا برای چنین امری، هدفی جز آسیب رساندن به جان افرادی می‌توان یافت که عظیم‌ترین خدمات را به پیروزی انقلاب و برپایی و تثبیت نظام جمهوری اسلامی ایران داشته‌اند و از باب کهولت سن و یا فشارهای روحی و جسمی رایج در محیط زندان در معرض بیماری‌های سهمگین قرار دارند؟ آقای صفایی فراهانی ماه‌ها در بخش مراقبت‌های ویژه بهداری اوین محبوس بود و دکتر ابراهیم یزدی که روزگاری به عنوان نماینده ” جمعیت ایرانی دفاع از آزادی و حقوق بشر ” از انجام هرگونه خدمتی برای قربانیان نقض حقوق بشر در ایران و از جمله جنابعالی دریغ نمی‌کرد و به رغم تمامی خطرات و تهدیدها به وظیفه‌ی دینی و ملی خویش عمل می‌کرد، پنج ماه در مکانی نامعلوم موسوم به خانه‌های امن وزارت اطلاعات ایام کهولت و کسالت را به تلخی و تنهایی‌گذراند. آیا حبس فردی مانند دکتر یزدی در خانه‌ی امن وزارت اطلاعات که به مراتب از زندان رنج‌آورتر است با آن سوابق روشن، خدمات برجسته و حضور موثر و فداکارانه در دولت موقت و شورای انقلاب، در سی و دومین سالروز پیروزی انقلاب مردمی ۱۳۵۷، وهن آشکار انقلاب و آرمان‌های تاریخی آن محسوب نمی‌شود و آیا جنابعالی بر خود تکلیف نمی‌بینید که در جهت کاهش این خسارات جبران‌ناپذیر اقدام موثری معمول دارید؟

حذف آشکار یاوران انقلاب و بار کردن عناوین غیرواقعی و توهین‌آمیزی چون ” سران فتنه ” برای کسانی که بهترین سال‌های جوانی خود را برای برپایی انقلاب و تثبیت نظام هزینه کرده‌اند، با کدام توجیه می‌تواند در راستای تقویت نظام و آرمان‌های انقلاب ارزیابی شود و آیا برای جنابعالی که در حال حاضر تنها عضو شورای انقلاب محسوب می‌شوید که لااقل به ظاهر از تیرهای این جریان منحرف در امانید و یگانه کسی هستید که هنوز از امکانات قابل توجهی برخوردار است، تکلیفی احساس نمی‌شود که تا فرصت باقی است، تغییری ایجاد کرده و به اصلاح امور پرداخت.

نهضت آزادی ایران در سال ۸۴ و با فاصله‌ی اندکی پس از پیروزی آقای احمدی‌نژاد در بیانیه‌ی شماره ۱۹۳۲ به صراحت اعلام نگرانی کرده و اذعان داشت که تنها حاصل این انتخاب، انزوای رهبری ( پروژه‌ی تنهاسازی رهبر ) و تحمیل هزینه‌های سنگین به ملت و نظام جمهوری اسلامی ایران خواهد بود. گزیده‌ای از این بیانیه به شرح زیر است:

    ” انتخابات اخیر ایران شکاف بزرگ و آشکاری را که به تدریج در میان مدیران سطح بالای جمهوری اسلامی پدید آمده بود به بیشترین حد رساند. چنین به نظر می‌رسد که جریان ویژه‌ای آگاهانه این سیاست را در راستای جداسازی و منزوی کردن رهبری پیش می‌برد. اختلافات شخصیت‌های کلیدی حاکمیت در این انتخابات، فرآیند « همه با من »- و نتیجه‌ی اجتناب‌ناپذیر آن، یعنی جداسازی- را به آخرین مرحله‌ی خود رسانده است. نهضت آزادی ایران، فارغ از موضوع اعتقاد یا عدم اعتقاد به ولایت مطلقه فقیه و رهبری، این روند را ناسالم و به زیان آینده‌ی جمهوری اسلامی و امنیت ملی می‌داند. نهضت آزادی ایران چنین ترتیباتی را، به ویژه در شرایطی که در برابر تهدیدات خارجی قرار داریم، نه به نفع مصالح مملکتی و نه در راستای امنیت ملی می‌داند. “

آرا و نظریات نهضت آزادی ایران پیرامون نظریه‌‌ی ولایت مطلقه‌ی فقیه بر همگان آشکار است و با این همه از آن‌جا که این نهاد، جزیی از اصول قانون اساسی بوده است، از سی و دو سال پیش تا کنون، بارها اعلام داشته‌ایم که حاکمیت قانون، گام نخست در راستای تامین حقوق و حاکمیت ملت محسوب می‌شود و از این رو، به رغم اختلاف نظرهای بنیادین، التزام خود را به کلیه‌ی اصول این قانون ابراز داشته‌ایم، لیکن جریانی که البته به دروغ دم از ذوب شدگی در ولایت می‌زند، با بحران‌سازی‌ و تحمیل هزینه‌های سنگین و غیرقابل جبران بر پیکره‌ی اقتصاد و اجتماع سیاسی ایران، در عمل به کل نظام و حتی جایگاه ولایت فقیه نیز آسیب‌های فراوان و جدی رسانده است، نمودار عملکرد این جریان به وضوح حکایت از آن دارد که جز نقض کل قانون اساسی و حتی حذف این جایگاه و برقراری حکومتی نظامی – ایدلوژیک بنا بر قرائتی خرافی و خودساخته از اسلام، هیچ هدف و چشم‌انداز دیگری برای آن نمی‌توان ترسیم کرد. اجرای بدون تنازل قانون اساسی، خواستی اساسی است که نادیده گرفتن آن از هر سو به گسترش دامنه‌ی بحران و افزایش خسارات مادی و معنوی جامعه‌ی ایران خواهد انجامید.

صدر نامه‌ی حاضر با کلامی از حضرت امیرالمونین (ع) آغاز شده که ترجمه‌ی آن چنین است: « به پرهیزگاران و راست‌گویان بپیوند و از آنان بخواه که تو را فراوان نستایند و به باطلی که مرتکب نشده‌ای شادمانت ندارند. زیرا تمجید آمیخته به تملق سبب خودپسندی شود و آدمی را به سرکشی وادار کند. »

آیا تا کنون نیاندیشیده‌اید که نتیجه‌ی عملکرد این کارگزاران و مشاوران متملق در طی سالیان دراز زعامت حضرتعالی چه بوده است؟ آیا تا کنون اندیشیده‌اید که مراد چاپلوسان از به کار بردن اوصافی مانند ” امام خامنه‌ای ” چه می‌تواند باشد؟ آیا این دروغ بزرگی نیست که پایه‌های حکومت را سست می‌کند؟ و آیا ابزاری در دست تمامیت‌خواهان نیست که با اتکای به آن، منویات و منافع خویش را پیش ببرند؟ دادگاه انقلاب، سی و دو سال پس از پیروزی انقلاب و تثبیت نظام جمهوری اسلامی ایران از چه پشتوانه‌ی حقوقی، عقلی و اخلاقی برخوردار است و آیا زمان انحلال این نهاد قضایی ذاتاً موقت و اعلام دوران ثبات و تکیه بر قانون و اصول مسلم قضایی و در یک کلام تحقق حقوق شهروندی فرا نرسیده است؟ و آیا اساساً عنوان ” دادگاه انقلاب “، کذب محض و استفاده‌ی ابزاری از اعتبار و نام انقلابی نیست که مهم‌ترین آرمان‌هایش، تحقق آزادی و کرامت انسان بود؟

تداخل عملکرد ماموران امنیتی در اداره‌ی زندان‌ها و مدیریت عملی محاکم انقلاب در صدور و اجرای احکام سنگین علیه فعالان سیاسی و معترضان به عملکرد و شیوه‌های مدیریتی آقای احمدی‌نژاد، اصل تفکیک قوا و استقلال نهاد قضایی را منتفی ساخته است. طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران مسوولیت نهایی عملکرد قوه‌ی قضاییه بر عهده‌ی جنابعالی قرار دارد. از این رو توصیه می‌شود که لااقل به منظور حفظ و اعتبار نام و پیشینه‌ی خود، نگذارید که در دوران زمامداریتان، چنین نقشی از شما بر جای بماند. بنابراین انتظار می‌رود که در اقدامی اساسی ضمن صدور دستور آزادی تمامی زندانیان دربند عقیدتی و سیاسی و انحلال تشکیلات دادگاه انقلاب، امکان پاسخ‌گویی و استیضاح دولت و هرگونه تصمیم نمایندگان ملت در خصوص بررسی کفایت دولت و آقای احمدی‌نژاد و همچنین، زمینه‌ای جدی برای بازگشت نظم و آرامش به جامعه و اعلام آشتی ملی را فراهم آورید.

حذف یارانه‌ها در غیاب نهادهای نظارتی بودجه مانند سازمان برنامه‌ریزی و مدیریت و مطبوعات آزاد و مستقل و با روش و تعجیلی که دولت دهم برگزید، تیر خلاصی بود که رو به زندگی تنگدستان نشانه رفت. هشدار می‌دهد که اعمال فشار روزافزون به معیشت مردم و کوچک کردن سفره‌ی فقرا، پیامدهای سهمگینی برای نظام جمهوری اسلامی ایران خواهد داشت و از سوی دیگر، هزینه‌های این اقدام نابخردانه را کسی جز مردم زحمتکش نمی‌پردازد و هرگز تحول ناشی از این طرح، مثبت و در راستای منافع ملی ارزیابی نخواهد بود. پرسش اساسی آن است که آقای احمدی‌نژاد، همراهان و حامیانشان این همه منابع مالی را با چه هدفی مطالبه می‌کنند؟ بنا بر گزارش دیوان محاسبات کشور، دولت دهم ۸۵% از قانون بودجه‌ تخلف و انحراف داشته است. حال در شرایطی که دولت خود را به هیچ‌کدام از ردیف‌های قانون بودجه متعهد نمی‌داند، افزایش ۴۶ درصدی بودجه‌ی سال ۱۳۹۰ چه معنایی می‌تواند داشته باشد جز تسلط بلامنازع دولت بر منابع عظیم مالی؟ و آیا نامی جز افساد فی‌الارض بر این اقدام می‌توان نهاد؟

رییس دولت دهم ابایی از ارایه‌ی آمار‌های دروغین و غیرواقعی ندارد و متاسفانه، نه وی خود را ملزم به پاسخ‌گویی می‌داند و نه هیچ مقام مسوولی، وی را به وظیفه‌ی قانونی خویش رهنمون می‌دارد. عدم ارایه‌ی رقم رشد اقتصادی و ادعای دروغین ایجاد یک میلیون و ششصد هزار شغل در سال گذشته تا جایی وقیحانه انجام می‌شود که حتی صدای نمایندگان محافظه‌کار مجلس را نیز در می‌آورد. رشد اقتصادی صفر درصدی در حالی که نفت بالغ بر صد دلار به فروش می‌رسد و توقف فعالیت بنگاه‌های اقتصادی و صنعتی و افزایش بیکاری در دو ساله‌ی اخیر و همچنین عدم شفافیت موجودی صندوق ذخیره‌‌ی ارزی و ده‌ها دلیل و نشانه‌ی دیگر، دلایلی متقن‌اند که حکایت از عدم صلاحیت مدیریتی و اخلاقی دولت دهم و رییس آن در اداره‌ی امور دارد.

این روزها خودشیفتگی، کیش شخصیت و استبداد رای آقای احمدی‌نژاد تا میزانی شدت گرفته که حتی در عزل و نصب وزیران و همکاران خود، توجهی به عزت و مصلحت مملکت نکرده و بهترین گواه رفتاری است که ایشان در همین اواخر نسبت به وزرای امور خارجه و اطلاعات نشان داد. البته پرسش بنیادین آن است که رییس دولت دهم با اتکا بر حمایت چه بخش و یا افرادی تا بدین حد، بی‌پروا عمل کرده و حتی در برابر دستورات مقام رهبری که روزگاری خود را متصف به پیروی از او می‌دانست، ایستادگی می‌کند؟ به راستی آقای احمدی‌نژاد و همراهانشان از کجا خط می‌گیرند؟

نتیجه‌ی عملکرد و شعارهای دولت دهم و شیوع خرافه‌گرایی و معرفی چهره‌ای از اسلام که مغایر عقل و در تضاد با حقوق ملت‌ها است، در عرصه‌ی داخلی، افزون بر نارضایتی عمومی و نفی جمهوریت نظام، به افزایش گرایشات اسلام‌گریزانه در جوانان منجر شده و زمینه‌ی نفی اسلامیت نظام را فراهم کرده است. در عرصه‌ی بین‌المللی نیز همان‌گونه که مشاهده شد، پاسخ قاطع مردم و رهبران سیاسی مصر و تونس، تاکید و اصرار بر این نکته بود که به هیچ وجه خواست برپایی حکومتی مشابه با نظام جمهوری اسلامی ایران را ندارند. با تاسف باید اذعان داشت که عملکرد نادرست مدیران حکومتی ایران نه تنها در سالیان اخیر به تقویت ” موج بیداری اسلامی ” که زمانی الهام‌بخش نهضت‌های رهایی‌بخش خاورمیانه بود، نیانجامیده، بلکه منجر به تشدید نگرانی عظیمی تحت عنوان ” جمهوری ‌اسلامی‌هراسی ” در منطقه و حتی در میان گروه‌های اسلام‌گرا شده است. یادآوری می‌کند که چندی پیش نیز، یکی از اعضای بلندپایه‌ی حماس صراحتاً اعلام داشت که الگوی حکومتی مورد نظر ایشان، ترکیه است و نه ایران.

ترسیم نمودار عملکرد و شعائر آقای احمدی‌نژاد، همراهان و حامیانشان در عرصه‌های داخلی و بین‌المللی و همچنین میزان و حجم ثروت‌های ملی و منابع مالی ناشی از فروش نفت و واردات بی‌رویه در سال‌های اخیر که فارغ از نظارت و در غیاب نهادهایی مانند سازمان برنامه‌ریزی و مدیریت، مستقیماً به جیب ایشان وارد شده است، حکایت از آن دارد که مشارالیه فراتر از اهدافی نظیر راه‌اندازی تاسیسات انرژی هسته‌ای صلح‌آمیز و تامین برق برای مردم و بلکه در راستای تاسیس یک جریان تروریستی بین‌المللی مشابه القاعده و البته با گرایش شیعی به سرعت در حرکت بوده و چنان‌چه جلوی این قطار بی‌ترمز به موقع گرفته نشود، بیم آن می‌رود که چه بسا در آینده‌ای نه چندان دور، مردم جهان به تکرار تهدیدات و فجایعی هم‌تراز با جنگ‌های جهانی گواهی دهند.

تاکیدات بی‌سابقه و تبلیغات گسترده‌ مبنی بر ظهور قریب‌الوقوع امام زمان(عج) و حتی انتساب عملکرد و تصمیم‌سازی‌های غیرعقلانی و فاقد مبانی کارشناسی دولت به نظرات امام عصر و طرح و تکرار ادعای واهی مدیریت جهان، تکیه بر نوعی ناسیونالیسم نوظهور که چفیه بر گردن تندیس کوروش انداخته و مکتب ایرانی را ترویج می‌کند، تعاملات آشکار و نهان با مقامات آمریکایی و اسراییلی و به‌کارگیری افرادی با سوابق ناشناخته مانند آقایان حمید مولانا، محصولی، مشایی، سعیدلو، هاشمی ثمره و ده‌ها موضوع دیگر، همه و همه از دلایل و نشانه‌هایی محسوب می‌شوند که نگرانی فوق را واقع‌بینانه‌تر می‌نمایند.

آیا جنابعالی استحضار دارید که آقای رحیم مشایی در سخنرانی اخیر در جمع محفلی یاران گرمابه و گلستان خویش به صراحت ابراز می‌دارد که: « تفاوت مدیریت امام زمان و مدیریت به اصطلاح نایب امام زمان را در شعارهای مردمی که در اعتراضات دیروز ( ۲۵ بهمن ) شرکت کردند می‌توان دید. استراتژی ما بعد از انتخابات ۸۸ علیرغم این که تمام شعارها علیه دولت و احمدی‌نژاد بود به این صورت تدوین شد که تلاش کنیم مردم را متوجه مشکل اصلی کشور نماییم و در این راستا از بار فشاری که بر دولت و احمدی‌نژاد بود بکاهیم. به لطف خدا و مدیریت امام زمان بر خلاف تظاهرات اعتراضی قبل، این بار رهبر بود که هدف قرار گرفته بود و هیچ کس علیه دولت و رییس جمهوری شعار نداد. »

در ابتدا به اصالت این سخنان تردید داشتم، لیکن قضایایی که اخیراً در مساله‌ی عزل وزیر اطلاعات رخ داد، نشان داد که اساسی‌ترین پیامد این اقدام زیرکانه‌ی رییس دولت دهم، مسوولیت‌گریزی و انتساب عملکرد ضد مردمی این وزارتخانه به عهده‌ی مقام رهبری و اقناع و جهت‌دهی افکار عمومی در راستای مواردی است که پیشتر، آقای مشایی به آن‌ها اشاره کرده بود.

به خاک و خون کشیدن مردم و کشتن فرزندان و عزیزان این مملکت و آن‌گاه شانه خالی کردن از زیر بار مسوولیت و متوجه ساختن تمام تقصیرات به عهده‌ی رهبری و مدیریت کل سی سال گذشته از جمله پیامدهای حکومت آقای احمدی‌نژاد بوده است. ملکوک نمودن اصالت و آرمان‌های انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ که روزگاری امید مستضعفان جهان و الهام‌بخش نهضت‌های آزادی‌بخش، از خاورمیانه گرفته تا آفریقا و آمریکای لاتین محسوب می‌شد و تبدیل این ارزش‌ها به احساس ناامنی جهانی و منطقه‌ای و از سوی دیگر رواج خرافه‌گرایی و انجام اقدامات و تبلیغاتی که به گسترش امواج اسلام‌گریزی انجامیده است و همچنین، ارزیابی پیامدهای ناشی از تحریک مقامات کشورهای عربی حاشیه‌ی خلیج فارس، هم‌زمان با افزایش تنش‌های بی‌سابقه در ماه‌های اخیر در استان خوزستان، از جمله دغدغه‌هایی بوده‌اند که نویسنده را به رغم کهولت سن و بیماری‌های متعدد جسمانی ناگزیر ساخت تا نگرانی خویش را از وضعیت ناگوار کنونی و خطری که تمامیت ارضی، یکپارچگی ملت ایران و اعتبار باورهای اسلامی ایرانیان را تهدید می‌کند، عیان سازد. به جد باور دارم که از حمله‌ی مغول به این سو، چنین تهدیدی که توامان به سوی اسلام و ایران صورت گرفته باشد، بی‌سابقه بوده و بی‌تردید، این سنخ مخاطرات، تنها در راستای خواست و سیاست‌های محافل صهیونیستی و منافع افراطی‌های آژانس یهود قابل توجیه است.

مقام محترم رهبری!

در دوران مبارزه بارها تبرعاً وکالت و امر دفاع از جنابعالی را به عهده گرفتم و در طی سی سال گذشته که در مسند قدرت قرار داشتید و در روزگاری که چه بسا انگیزه‌ای برای کسب مال و جاه باید وجود می‌داشت، گواهی و تایید می‌فرمایید که هرگز از بابت منافع و خواست شخصی، درخواستی نداشته‌ام اما اینک و در زمانه‌ای که تنها، لقای محبوب مانع تداوم این همه درد و رنج جانکاه می‌شود، شرعاً و قانوناً حضرتعالی را وصی بر حفظ حقوق و جان اعضای خانواده و خانواده‌ی بزرگ‌ترم یعنی نهضت آزادی ایران و دیگر آزادی‌خواهان دربند اعلام می‌کنم. شایسته است تا به عنوان قدر متیقن حاکمیت و در مقام رهبری کل نظام و مردم ایران اقدام فرمایید و ضمن صدور دستور آزادی تمامی زندانیان سیاسی و به ویژه رفع حصر از آقایان مهندس میر حسین موسوی و حجه الاسلام و المسلمین مهدی کروبی و اعلام آشتی ملی، زمینه‌ی بازگشت به نظم و آرامش را فراهم نمایید. باشد که مجلس و قوه‌‌ی قضاییه نیز در پرتو چنین سیاستی، از امکان بررسی کفایت سیاسی و اخلاقی رییس دولت دهم برخوردار شوند. امید دارد که رد وصیت نکرده و به این آخرین خواسته‌ی فردی که شاید روزگاری حقی بر گردن آقای سید علی خامنه‌ای و نه رهبر نظام جمهوری اسلامی ایران داشته است، بی‌اعتنا نباشید.

ستم‌کاری و ظلم بر مردم، واقعه‌ی تازه و حادثی نیست که بتوان پیامدهای آن را نادیده گرفت و آزموده را دوباره آزمود. سرنوشت خاندان شاه فراری و وقوع دو خودکشی در یک خانواده، حکایت از پریشیدگی بی‌مانندی دارد که هیچ توجیه نیازمندی مالی و یا دلیل ظاهری دیگری بر آن نمی‌توان یافت و برای من و شما که در ایجاد حکومت جدید نقش آفریده‌ایم، عبرت‌آموز است.

تلخی سخنم را با حلاوت بیان سعدی علیه‌الرحمه خاتمه داده و گزیده‌ای از حکایات گلستان را به عنوان تکمله، خدمتتان عرض می‌کنم:

« یکی را از ملوک عجم، حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده، تا جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش، راه غربت گرفتند. چون رعیت کم شد، ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.

نکند جورپیشه سلطانی که نیاید ز گرگ چوپانی
پادشاهی که طرح ظلم افکند پای دیوار ملک خویش بکند

والسلام علی من اتبع الهدی
احمد صدر حاج سید جوادی
عضو شورای انقلاب
۲۸ / اردیبهشت / ۱۳۹۰

عذرخواهی احمد صدر حاج‌سیدجوادی از مردم ایران - بهمن ۱۳۹۰

(احمد صدر حاج‌سیدجوادی امروز یازده فروردین نود و دو در سن نود شش سالگی از دنیا رفت. آقای حاج سیدجوادی که عضو شورای انقلاب هم بود، حدود یک سال پیش در سالگرد تشکیل دولت موقت که خودش یکی از اعضای آن بود، گزارشی از یک عمر تلاش سیاسی‌اش به مردم ایران داد و بابت به انحراف رفتن انقلاب و نرسیدن آن به اهدافش عذرخواهی کرد. نامه را بخوانید.)


به نام خداوند جان و خرد
گزارش یک عمر تلاش به ملت شریف ایران
در آستانه‌ی سی و سومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند  پنهان خورید باده که تعزیر می کنن
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید       مشکل حکایتی است که تقریر می کنند
( حافظ )

ملت شریف و ستمدیده ایران
در شامگاه عمر و در آستانه‌ی سی و سومین سالگرد پیروی انقلاب اسلامی و در سالروز پذیرش مسوولیت از سوی دولت موقت زنده یاد مهندس مهدی بازرگان، به عنوان احدی از یاران و همراهان ایشان در دولت موقت و در نهضت آزادی ایران، بر خود واجب دانستم آن‌چه را که از خاطرات دردناک روزگار گذشته و پس از سال ها مبارزه برای آزادی ملت و رهایی از سیطره ی خودکامگان در ذخیره ی تجربه دارم، به عنوان ادای دین به حافظه‌ی تاریخی ملت شریف ایران و به ویژه جوانان پرشور و نیک‌اندیش سرزمینمان در میان گذارم و ضمن ایفای مسوولیت سنگین انتقال تجربیات بیش از شش دهه تلاش و حضور در عرصه‌ی سیاست و اجتماع این مملکت، با دفاع از اصالت انقلاب و آرمان‌های مردم ایران و تایید مدیریت و رهبری آن که لااقل تا برهه‌‌‌ی پیروزی، میتنی بر شعار " همه با هم " بود و موجبات پیروزی انقلاب را با کم‌ترین هزینه فراهم آورد و همچنین، ضمن تایید مبارزات آزادی‌خواهانه‌ی ملت ایران علیه نظام فاسد، خائن و خودکامه‌ی پهلوی و تاکید بر ضرورت و درستی گزینش راهبرد مبارزه‌ی قانونی و مسالمت‌آمیز در راستای استقرار و پیشبرد دمکراسی در ایران ِ پس از انقلاب، به مسوولیت دیگر خویش یعنی پذیرش قصور و نارسایی‌ها و خسارات مادی و معنوی که از رهگذار عملکرد و سیاست‌گزاری‌های مسوولان نظام جمهوری اسلامی ایران، طی بیش از سه دهه حکم‌رانی به مردم و کشور تحمیل شده است، به عنوان احدی از افرادی که در تاسیس این نظام و مدیریت انقلاب نقشی ایفا کرده‌ است، پوزش خواسته و اظهار تاسف می‌کنم.

اهم ایراداتی که بر نهضت آزادی ایران و در راس آن به مهندس بازرگان و یاران ایشان که حاضر به پذیرش مسوولیت‌های اجرایی و مدیریتی در شورای انقلاب و دولت موقت شدند، گرفته می‌شود، آن است که اولاً چرا حاضر به همکاری با روحانیت در آن برهه‌ی زمانی شدیم و دوم، آن که چرا به راحتی از صحنه‌ی قدرت سیاسی فاصله گرفتیم و اریکه‌ی حکومت را به روحانیون واگذار کردیم؟

به زعم نویسنده‌ی این سطور، صرف عذرخواهی و اعلام مطلق عبارت " ما اشتباه کردیم "، کافی نبوده و خود، برگرفته از مطلق‌نگری و تنها به منزله‌ی کوچک‌سازی صورت مساله بوده و ارایه‌ی پاسخی ساده به وضعیتی پیچیده و قابل تحلیل و بررسی است که ابداً متناسب با مسوولیت روشن‌فکران و لااقل کسانی که به ملت، تاریخ و تمدن ایرانی و اسلامی باور دارند، ارزیابی نمی‌شود. از این رو، با وجود آن که نهضت آزادی ایران، طی بیانیه‌های رسمی متعددی به تحلیل و واگویی دلایل پذیرش این نقش تاریخی اقدام کرده است، اینجانب بر آنم تا فراتر از پذیرش اخلاقی مسوولیت عملکرد سیاسی‌ام، با تحلیل وقایع تلخ گذشته، چراغی در روشن‌سازی آینده برافروزم و در این راستا، نخستین مساله آن است که به یاد آوریم، تاریخ معاصر این مملکت، با جمهوری اسلامی و یا ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ آغاز نمی‌شود و دیگر آن که به جهت تحمیل سیاست‌های استبدادی و فضای انسداد سیاسی که شاه برای سازمان‌های سیاسی و اجتماعی مدرن مانند احزاب و سندیکاها فراهم آورده بود، روحانیت تنها جریانی بود که از طریق بسیج شبکه‌ی وسیع مساجد، امکان فعالیت عمومی داشت و طبیعی بود که در چنین شرایطی، نهاد روحانیت بیش از سایرین از امکان ترویج و رشد در میان مردم برخوردار بوده و پایگاه اجتماعی وسیع‌تری داشته باشد. به عبارت دیگر، اسلامی شدن انقلاب و انتخاب مرجعی دینی به عنوان رهبر انقلاب، نتیجه‌ی پایگاهی بود که روحانیت پیشرو، مانند آقایان طالقانی و زنجانی لااقل پس از جنبش تنباکو در میان مردم برای خود رقم زده بود. نکته‌ی دیگر آن است که روشن‌فکران دینی در دوران پیش از سال ۱۳۵۷، همواره با روحانیتی همکاری داشتند که علیه ستم و تبعیض نظام پهلوی موضع می‌گرفت و خواهان آزادی و استقلال مملکت بود، وگرنه در آن زمان هم کم نبودند روحانیونی که از سوی حکومت مورد تایید قرار گرفته و بودجه های کلان دریافت کرده و در مراسم‌ رسمی دربار حضور می یافتند و اعتقادی به مبارزه با حکومت شاه نداشتند و حتی در خصومت با انقلابیون، گوی سبقت را از عناصر ساواک و رژیم ربوده بودند. از داستان اختلافات افرادی نظیر آقای مصباح یزدی با زنده‌یاد دکتر علی شریعتی، هنوز آن قدر نگذشته که خاطرات آن به بوته‌ی فراموشی سپرده شود و البته روشن‌فکران دینی افتخار می‌کنند که نه تنها هرگز با چنین روحانیتی همکاری و تعامل نداشته‌اند که همواره در خط اول مقابله و نقد این جریان و اندیشه‌های واپس‌گرایانه‌شان قرار داشته‌اند.

در فضای پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ و در نتیجه‌ی رشد تضادها و بحران‌های فاقد توجیه که در میان احزاب و روشن‌فکران روز به روز شدت می‌گرفت و حزب جمهوری اسلامی از یک سو و حزب توده‌ی ایران و سایر احزاب مارکسیستی و همچنین سازمان مجاهدین خلق از سوی دیگر یا از سر ِ ناآگاهی و بی‌تجربگی و یا از روی ارزیابی نادرست از شرایط و نیروهای اجتماعی و حاکمیت، بر تنور اختلافات می‌دمیدند، طبیعی بود که بخت روحانیت با عنایت به دلایل تاریخی و سیاسی و زمینه‌های فرهنگی و اعتقادی، از سایر رقیبان برای به دست گرفتن افکار عمومی و عنان قدرت بیشتر شود. در چنین شرایطی، اصرار اعضای نهضت آزادی ایران در ماندگاری بر سریر قدرت نه تنها نمی‌توانست به حل مشکل کمکی کند بلکه این جریان را در مظان حذف مطلق قرار می‌داد و منجر به گسترش و سرعت بیشتر چرخه‌ی خشونت می‌شد. تجربه‌ی افراد سلیم‌النفس دیگری مانند زنده‌یاد آیت الله العظمی منتظری که تا سال‌ها بعد نیز در صحنه‌ی قدرت سیاسی ایران حضور یافتند، حکایت از تایید صحت نظر و موضع مهندس بازرگان و دولت موقت، در خروج به‌هنگام از عرصه‌ی حاکمیت دارد. قدرت واقعی در ایران ِ پس از انقلاب، در دست‌های روحانیت بود و بنابراین، روشن‌فکران نبودند که قدرت را واگذار کردند و بلکه این روحانیت بود که از چرخش دمکراتیک قدرت و تن دادن به حاکمیت ملت سر باز زد.

نهضت آ‍زادی ایران در سال ۱۳۴۰ خورشیدی با حضور جمعی از روشن فکران دینی و بر پایه‌ی سه اصل مسلمان ِ ایرانی ِ مصدقی و به منظور برپایی حاکمیتی دمکراتیک در ایران بنیان نهاده شد. بنیان‌گزاران شریف نهضت آزادی ایران با توجه به قانون اساسی مشروطیت که قدرت سیاسی حاکمان را محدود و پاسخ‌گو به قانون می‌دانست و بر اساس درکی که از آرا و اندیشه‌های مطروجه از انقلاب‌های دمکراتیک جهان داشتند و بر پایه‌ی تحقق حقوق و حاکمیت ملت و همچنین در مقام اعتراض به فقدان مشروعیت و عملکرد نظام پهلوی در ساقط کردن دولت ملی و مردمی دکتر محمد مصدق و فضای سرکوب پدید آمده پس از کودتای ننگین آمریکایی / انگلیسی ۲۸ مرداد اعلام موجودیت کرد و از آن‌جا که استبداد و خودکامگی را عامل اصلی تمام مصیبت‌ها و عقب‌ماندگی ملت ایران می‌دید، به مبارزه‌ی علنی و قانونی با نظام مستبد شاه پرداخت و متحمل حبس‌های سنگین و شکنجه و دشواری‌های عظیم شد.

بنیان‌گزاران نهضت آزادی ایران با مطالعه‌ی جامعه و فرهنگ ایران و با تاسی به مشی و دیدگاه نهضت نواندیشان دینی از سید جمال الدین اسدآبادی گرفته تا علمای آزادی‌خواه مشروطیت هم‌چون آیت الله سید محمد حسین نایینی، از جمله کسانی بودند که با قرائتی نوین از اسلام، استبداد را علت اصلی عقب‌ماندگی مسلمانان دانستند و از آن به عنوان شرک سخن گفتند. در باور این جمع، استبداد نه تنها به عنوان ماحصل بینش غیرتوحیدی که خود از جمله موانع تحقق جامعه‌ی اخلاقی و نشر باورهای اصیل دینی محسوب می‌شود و بر همین مبنا، باور داشتند که استبداد در این مرز و بوم فراتر از روش‌های حکومتی و اراده‌ی شخص اول مملکت قرار داشته و در چارچوب نوعی بی‌نظمی و خصلت فردی و اجتماعی عمل می‌کند، از این رو، افزون بر مبارزه‌‌ی سیاسی مستمر با حکومت خودکامه و سلطنت مطلقه‌ی پهلوی، در مسیر خرافه‌زدایی و معرفی چهره‌ای عقلانی از اسلام و سازگار با دمکراسی و حقوق بشر، منشاء خدمات موثر و گسترده‌ای شدند. تولید ده‌ها مجلد کتاب و سخن‌رانی‌های متعدد که توسط افرادی مانند زنده‌یادان مهندس مهدی بازرگان، دکتر علی شریعتی و مجاهد نستوه آیت الله طالقانی انجام ‌پذیرفت، گنجینه‌ای از معارف سیاسی و اسلامی را پدید آورد که به ترویج اسلام سازگار با عقل، آزادی و حقوق بشر توجه داشت. بنیان‌گزاران نهضت آزادی ایران بر پایه‌ی چنین درکی از تاریخ و دین‌داری، ورود به عرصه‌ی سیاست را برگزیدند و باور داشتند که بدون آزادی، باور به توحید و خداپرستی نیز ناممکن می‌شود و آزادی‌ را گام نخست تعالی ایمان، اخلاق و همچنین پیشرفت کشور و سعادت ملت بر می‌شمردند. در اعلامیه‌ی تاسیس نهضت آزادی ایران، این عبارات دیده می‌شود: « اقتضای اطاعت از خدا مبارزه با بندگی غیر او و شرط سپاس ایزدی، تحصیل آزادی برای به کار بستن آن در طریق حق و عدالت و خدمت است. ما باید منزلت و مسوولیت خود را در جهان خلقت بشناسیم تا به رستگاری و پیروزی نائل شویم.»

در مرامنامه‌ی نهضت آزادی ایران نیز چنین آمده است:
« مسلمانیم نه به این معنی که یگانه وظیفه‌ی خود را روزه و نماز بدانیم. ورود ما به سیاست و فعالیت اجتماعی، من‌باب وظیفه‌ی ملی و فریضه‌ی دینی بوده. دین را از سیاست جدا نمی‌‌‌دانیم و خدمت به خلق و اداره‌ی امور ملت را عبادت می‌شماریم. آزادی را به عنوان موهبت اولیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی الهی و کسب و حفظ آن‌ را از سنن اسلامی و امتیازات تشیع می‌‌شناسیم. مسلمانیم به این معنی که به اصول عدالت و مساوات و صمیمیت و سایر وظایف اجتماعی و انسانی قبل از آن که انقلاب فرانسه و منشور ملل متحد اعلام نماید، معتقد بوده‌ایم.»

یادآوری می‌کند که به رغم عملکرد عبرت‌آموز و غیرقابل دفاع روحانیت حاکم پس از انقلاب اسلامی، جایگاه روحانیت شیعه در ایران طی صدها سال به گونه‌ای بود که در شکل‌گیری و تقویت جنبش‌های عدالت‌گرا و آزادی‌خواهانه به نحوی جدی و موثر عمل کرده بود و حذف یا نادیده‌گرفتن این نهاد دیرپای اجتماعی در راستای نیل به اهداف و آرمان‌های اصیل ملت ایران و بسیج توده‌های مردم و بسط هم‌گرایی و وحدت در سطحی ملی، نه مفید و نه ممکن ارزیابی می‌شد. تردیدی وجود ندارد که نقش روحانیت در بسیج و رهبری مردم در توفیق انقلاب مشروطه نقش اساسی داشت و پیروزی نهضت ملی ایران به رهبری زنده‌یاد دکتر محمد مصدق و رخداد حماسه‌ی سی تیر ۱۳۳۱ نیز در پرتو حمایت روحانیت و به ویژه آیت الله کاشانی پدید آمده بود. [ اگرچه بعدها آقای کاشانی راه را به خطا رفت و موجبات پیروزی کم‌هزینه‌ی کودتاگران را فراهم آورد. ] و هم از این رو، نهضت آزادی ایران از همان بدو تاسیس، به همکاری و هم‌گامی با روحانیت پیشرو و آزادی‌خواه، در راستای مبارزه با استبداد سلطنتی مطلقه‌ی پهلوی پرداخت و البته این همکاری به درک و شناخت تاریخی نهضت از سوابق مراجع عظام و روحانیتی فرهیخته و مترقی مربوط می‌شد که در ایران و عراق، علم مبارزه با استعمار و استبداد را برافراشته بودند و فقهای نامداری مانند سید جمال‌الدین اسد آبادی، آخوند محمد کاظم خراسانی، میرزای شیرازی و آیات بزرگواری همچو نایینی و بهبهانی و طباطبایی و مازندرانی و وعاظ آزادی‌خواهی مانند سید جمال اصفهانی پرچمدار آن بودند. فقهایی فرهیخته که فارغ از تعصب‌ها و منافع صنفی و گروهی در مقابل شیخ فضل الله نوری‌ها و ملا علی کنی‌ها که آزادی را کلمه‌ی قبیحه می‌دانستند، ایستادگی کرده و مانع فروکاستی و سقوط مشروطه به نظام موسوم به " استبداد مشروعه‌ی مطلقه " شدند.

انصاف را که بخش مهمی از روحانیت نظیر زنده‌یادان طالقانی، منتظری، مطهری و همچنین رهبر فقید انقلاب در مبارزه با استبداد و فساد پهلوی و تحمل عواقب دردناک و تحمل حبس و تبعید و شکنجه همگام با سایر مبارزان هرگز از پای ننشستند و در تخریب بنای پوسیده‌ی سلطنت و رفع استبداد گامی به عقب بر نداشتند. هم از این رو بود که هنگام بازگشت باشکوه رهبر انقلاب از تبعید به تهران، افزون بر ده‌ها هزار نفر از هم‌وطنان مسلمان در میدان آزادی، جمع کثیری از نمایندگان سازمان‌های اجتماعی و سیاسی حتی با گرایش‌های غیرمذهبی و نمایندگان اقلیت‌های دینی ارمنی و زرتشتی و کلدانی و یهودی نیز به صفوف استقبال‌کنندگان پیوستند. پیام این پیشواز تاریخی و خیر مقدم و خوش‌آمدگویی به رهبر انقلاب، آن بود که انقلاب ایران، فراتر از مرزهای قومی و نژادی و مذهبی و جنسیتی استوار است و از سوی کافه‌ی ملت ایران، به عنوان مبارزه‌ا‌ی مشترک برای از میان بردن هرگونه ستم و بی‌عدالتی تلقی می‌شود که باید نماد ترسیم خط مشی آینده‌ی مدیریت انقلاب در راه تحکیم هرچه عمیق‌تر همبستگی ملی و مدنی در ورای تمام تفاوت‌های فکری و اعتقادی قرار می‌گرفت و به تفرقه‌ها و خصومت‌های به جا مانده از فرهنگ استبدادی و استعماری " تفرقه بیانداز و حکومت کن " پایان می‌داد.

و دریغا که چنین نشد و از همان اوان پیروزی انقلاب ۱۳۵۷، روحانیتی که تا آن برهه‌ بر اساس شعار " همه با هم " در کنار روشن‌فکران، علیه ستم و فساد نظام پهلوی مبارزه می‌کردند، به محض دستیابی به قدرت سیاسی، با تغییر موضع به " هر که با من نیست مخالف من است" نخست با یورش به روشن‌فکران دینی و سپس با حذف سایر جریانات موثر در انقلاب که حاضر به پذیرش وضع موحود نشدند، در سایه‌‌ی مفهومی ناشناخته موسوم به " اسلام فقاهتی و اجتهاد زنده و پویا " حصاری به دور ساختار سیاسی قدرت و حاکمیت کشیدند که به تحمیل فضای سرکوب و قرائتی خاص و کم‌سابقه از اسلام، سلب و محدودسازی آزادی‌های قانونی، نقض فراگیر حاکمیت و حقوق ملت منجر شد و در نهایت، به غلبه‌ی یک جریان صنفی بر گرایش‌های اجتماعی و سیاسی دگراندیش و بسط خصومت‌ها و حذف‌ها انجامید و امکان پیدایش وفاق ملی را برای مدت مدیدی به تعویق انداخت.

انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، به دنبال خواست تاریخی ملت ایران که از انقلاب مشروطه به این سو در آرمان‌های آزادی، استقلال، عدالت اجتماعی، تحقق حقوق و حاکمیت ملت و پیشزفت مملکت متجلی شده بود به پیروزی رسید و البته مردم ایران و فعالان سیاسی دمکراسی‌خواه، اعم از مذهبی و غیرمذهبی، آزادی را حاکمیت قانون و تحقق آزادی‌های قانونی می‌دیدند. با پیروزی انقلاب، طومار نظام سلطنتی یک سره در هم پیچید و وضعیتی فوق‌العاده پدید آمد که نه تنها برای انقلابیون قابل پیش‌بینی نبود بلکه اداره‌ی امور بسیار دشوار می‌نمود. در چنین وضعیت ناشی از خلاء قدرت، جامعه و حکومت، قواعد خود را می‌طلبیذ. پیشنهاد دولت موقت به زنده‌یاد مهندس بازرگان و یاران ایشان نیز به سبب همین وضعیت مطرح شد و همچنین پذیرش این مسوولیت خطیر و خطرناک نیز دقیقاً به منظور برون‌رفت از وضعیتی بحرانی صورت پذیرفت که برای هیچ کس تا آن روزگار شناخته نبود. مهندس بازرگان و یارانش در دولت موقت در آن شرایط، تنها کسانی بودند که از یک سو توان کارشناسی و اجرایی بازگشت به نظم را دارا بودند و از سوی دیگر نیز مورد اعتماد عموم ملت ایران و رهبران روحانی انقلاب قرار داشتند. عدم پذیرش این مسوولیت، کشور را در معرض فروپاشی و بی‌نظمی قرار می‌داد. از این رو، نخست وزیر انقلاب، به رغم توصیه‌ی برخی دوستان مانند آیت الله سید محمود طالقانی سکان هدایت دولت را در دست گرفت و در آن بلبشوی سیاسی و اجتماعی از آبروی خویش مایه گذاشت.

نظام سیاسی که در چشم‌انداز آرمان‌های ملت ایران و اعضای نهضت آزادی متبلور بود و سال‌ها به خاطر آن طعم حبس و شکنجه و مقابله با ساواک را تحمل کرده بودند، با توجه به نظام‌های متعارف حاکم بر کشورهای دمکراتیک، چیزی جز " جمهوری " نبود. رهبر انقلاب به صراحت در پاریس گفته بودند که جمهوری اسلامی مانند جمهوری فرانسه است با این تفاوت که مردم ایران مسلمان هستند و باید باورهای اسلامی مردم، مورد ملاحظه‌ی حکومت قرار گیرد. پیش‌نویس قانون اساسی که به تایید و امضای رهبر انقلاب و اعضای روحانی شورای انقلاب و مراجع عظام تقلید رسید نیز، نظام سیاسی ایران را بر اساس مردم‌سالاری و نهادهای انتخابی ترسیم می‌کرد و در آن از ولایت فقیه و یا به تعبیر برخی دوستان و همراهان قدیم، از " دیکتاتوری صلحا " و  " اسلام فقاهتی " خبری نبود.

روش و منش اعضای نهضت آزادی ایران هرگر مبتنی بر حفظ قدرت به هر بهایی نبوده است و این حقیقتی است که امروزه حتی مخالفان سرسخت نهضت نیز بدان اذعان دارند. هدف اصلی پیشگامان نهضت آزادی ایران حتی در سقوط نظام پادشاهی نیز خلاصه نمی‌شد، بلکه این جمع به دنبال محدود و مشروط کردن قدرت و تحقق حاکمیت قانون بود. نهضت آزادی ایران نیک می‌دانست که دلایل بازتولید استبداد پس از پیروزی جنبش مشروطه و رخداد حوادثی مانند به توپ بستن مجلس شورای ملی و یا کودتای انگلیسی ۱۲۹۹ و روی کار آمدن سلسله‌ی پهلوی به جهت فقدان حاکمیت قانون بوده است و نه فقط فرصت‌طلبی و زدوبندهای اشخاصی مانند رضا خان با صاحبان قدرت ایران و قدرت‌های خارجی. از این رو به محض آن که دیدند وضعیت فوق‌العاده‌ی ناشی از پیروزی زودهنگام انقلاب، موجبات برقراری حاکمیت قانون را فراهم نمی‌سازد و زمانی که به تعمدی بودن کارشکنی‌های متعدد روحانیت و دستگاه‌های موازی با دولت که زیر نظر روحانیت تازه طعم قدرت را چشیده هدایت می‌شدند، پی برده و یقین حاصل کردند، کار به جایی رسید که دولت موقت، ادامه‌ی فعالیت را ممکن ندید و استعفا داد و پس از یک دوره نمایندگی مجلس شورای اسلامی، نهضت آزادی ایران، رسماً از حاکمیت کناره گرفت و به عنوان اپوزیسیونی قانونی، حضور خویش را در عرصه‌ی مناسبات و فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی معنا بخشید.

نهضت آزادی ایران طی حدود نیم قرن مبارزه برای تحقق آزادی و حاکمیت قانون، همواره بر این امر تاکید داشته است که دمکراسی یک رخداد صرفاً سیاسی نیست که در اثر رویدادی خاص و یا در لحظه‌ای معین روی دهد و بلکه، فرآیندی است اجتماعی، فرهنگی و سیاسی که در مسیر پیگیری مستمر آن، به درجات گوناگون پدید آمده و تکامل و تعمیق خواهد یافت و چنین دستاوردی نه با زور و تحمیل که تنها با پذیرش و باور عام ملت و حتی هیات حاکمه به دست خواهد آمد. از همین رو، با تاکید بر شیوه‌های مدنی و مسالمت‌جویانه، تغییرات ندریجی در چارچوب قانون را در ارتقای فرآیند حاکمیت ملت و دمکراسی موثر‌تر ارزیابی کرده و برای آگاهی‌بخشی اهمیتی دوچندان قائل بوده‌اند. گزینش راهبرد " جنگ حجت و نه جنگ قدرت " و ترجیح نقش " ناصح مشفق " به جای " حاکم نالایق " نیز در دهه‌ی شصت خورشیدی بر همین اساس روی داد.

موجب خوش‌وقتی و امیدواری است که آرمان‌هایی را که تنها روزگاری نهضت آزادی ایران منادی آن بود، این روزها به خواست و باور عمومی ایرانیان، از هر طیف سیاسی بدل شده است. امروز دیگر کم‌تر کسی پیدا می‌شود که آزادی را لوکس بداند و اصلاحات تدریجی و گام به گام را نشان از سازشکاری و لیبرال‌منشی تلفی کند و حتی همراهان عدالت‌طلب ما در مسیر مبارزه نیز بدین ضرورت رهنمون شده‌اند که سلب آزادی، نخستین حقی است که از یک انسان، مورد ستم و تعدی قرار می‌گیرد و از این رو، تلاش برای دستیابی به آزادی و کرامت انسانی، عین عدالت‌جویی و پیش‌نیاز اساسی تغییرات پایدار و گذار به سوی حاکمیت ملت بوده و به عنوان خواستی فراتر از یک حزب و یا جریان سیاسی خاص قابل مشاهده است. بنابراین گزاف نیست اگر ادعا شود که امروز بیش از گذشته، نیاز به آزادی، حاکمیت قانون و عدالت اجتماعی راستین دیده می‌شود و از همین رو نهضت آزادی به رغم برخی دشورای‌ها و ناتوانی در برپایی حاکمیت دمکراتیک در ایران، در تاثیرگزاری بر افکار عمومی ایرانیان و ایجاد زمینه‌های ذهنی پذیرش و حاکمیت دمکراسی، کامیاب بوده است.

آن‌چه در این لحظات برای راقم این سطور تاسف‌انگیز بوده و جای عذرخواهی دارد، نه مبارزه با نظام خودکامه‌ی پهلوی یا همکاری با روحانیت یا پذیرش مسوولیت یا واگذاری قدرت به تشنگان آن است که اگر یک بار دیگر نیز خداوند حیات دوباره عطا فرماید، سرنوشتی را جز مبارزه با ظلم، تلاش برای آزادی و حاکمیت ملت ایران و رشد و تعالی اخلاق برنخواهم گزید. هرگز از بابت ناباوری و دست نیازیدن به سیاست ماکیاولیستی " هدف وسیله را توجیه می‌کند " و هزینه‌هایی که از این ناحیه به صورت فردی و جمعی متحمل شده‌ایم، متاسف نیستم، تاسف اینجانب از این حقیقت مایه می‌گیرد که تمامی روشن‌فکران در برهه‌ی انقلاب ۱۳۵۷، از دستیابی به وحدت و بسط و گسترش نهادهای مدنی و سیاسی مدرن در مقابل شبکه‌های سنتی اجتماعی درک درستی نداشتند و آگاهانه و متناسب با مسوولیتی که بر عهده داشتند، عمل نکردند و بر اثر بی‌تجربگی و احیاناً اشتباهات عمدی و غیرعمدی، زمینه‌ی ظهور و قدرت‌گیری بلامنازع سنت‌گرایان بر تحول‌خواهان فراهم و حتی منجر به نفوذ مجدد قدرت‌های خارجی در مدیریت نوپای نظام جدید شد و موجبات انحراف گسترده از اصول و آرمان‌های انقلاب پدید آمد.

اگر ما پس از پیروزی انقلاب، همچنان شانه به شانه ایستاده و دست در دست هم، استبداد را نشانه گرفته بودیم و مشکلات را در سقوط شاه خلاصه نمی‌دیدیم، امکان بازتولید استبداد و فروافتادن از استبداد سیاسی به استبداد دینی به این سان راحت و کم‌هزینه صورت نمی‌پذیرفت. از این رو اینجانب به عنوان فردی که بیش از شصت سال در عرصه‌ی سیاست و اجتماع ایران حضور داشته‌ام در شرایطی که درد و رنج جانکاه ناشی از کهولت و بیماری‌های جسمانی به شدت رنجورم می‌دارد و حتی گرفتن قلم بر دست را نیز دشوار می‌سازد و تنها لقای محبوب، مانع تداوم این رنج خواهد شد، در این نوشتار پایانی که گزارشی از یک عمر تلاش صادقانه بود به ملت شریف ایران، اعلام می‌دارد که ضمن اعتقاد کامل به اصالت انقلاب مردمی ۱۳۵۷ و آرمان‌های آن و دفاع از عملکرد خویش و یارانمان در نهضت آزادی ایران در خلال پیروزی انقلاب و پس از آن، از کوتاهی، قصور و یا ناتوانی خود به عنوان احدی از اعضای شورای انقلاب و دولت موقت در راستای ممانعت از عدول حاکمیت از آرمان‌های تاریخی ملت ایران و انحرافاتی که از همان هفته‌های آغازین ایجاد شد و آشکارا به چشم می‌خورد، عذر خواسته و از ملت ایران به جهت سختی‌ها و عسرت‌هایی که به نام حکومت جمهوری اسلامی ایران بر آنان روا شد، پوزش طلبیده و از خداوند منان طلب آمرزش دارم.

به قول استاد سخن سعدی:
تو را کی بود چون چراغ التهاب که از خود پری، همچو قندیل از آب
به عنوان عضوی از نهضت آزادی ایران، هرگز قندیلی پرآب نبوده‌ام و اگرچه نتوانستم به جمع روشنایی بخشم، اما در این نود و اندی سال که بر من گذشت، همیشه سوزی در سینه‌ام برای رهایی انسان از اسارت حقدها و تعصبات ناشی از استمرار استبداد دینی و سیاسی شعله‌ کشیده و روز و شبم را معنا بخشیده است.

باری! راه دشوار بود و گاهی نیز شاید به خطا و بیراهه رفتیم اما در این لحظات، با وجود کهولت و خستگی، بیش از هر زمان دیگر به پیروزی دمکراسی و آزادی ملت ایران باور و امید دارم. دمکراسی در ایران یک ضروت و سرنوشت محتوم است و امید دارم، ملت و به ویژه جوانان برومند ایران در مسیر سبزی که پیش رو دارند با عبرت گرفتن از تجربیات انقلابیون قدیمی‌تر، ضمن ایستادگی و پایداری روزافزون بر آرمان‌های خود و با تعمیق ظرفیت‌ها و صبر و توکل بر خداوند، بر مشکلات و بحران‌ها فائق آیند و آینده‌ای روشن را برای کشور و ملت ایران رقم زنند.

سخنم را با کلامی از خواجه ی شیراز آغاز کردم و با هم او به پایان می رسانم:
بود آیا که در میکده های بگشایند گره از کار فروبسته ما بگشایند
در میخانه ببستند، خدایا مپسند که در خانه تزویر و ریا بگشایند
هم اگر بهر دل زاهد خودبین بستند دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

احمد صدر حاج سید جوادی
عضو شورای مرکزی نهضت آزادی ایران
عضو شورای انقلاب و وزیر کشور و دادگستری دولت موقت
پانزدهم بهمن ۱۳۹۰ خورشیدی

شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

پیشنهاد سفر یک‌روزه: قزوین

مادر و پدر من اهل قزوین هستند. پدرم ۶ ساله بوده که خانواده‌اش به تهران مهاجرت کرده‌اند و مادرم هم در ۱۸ سالگی و برای دانشگاه به تهران آمده. خانواده پدری‌ام عملا همه در تهران هستند، اما هنوز بخشی از خانواده مادری‌ام در قزوین زندگی می‌کنند. برای همین تا وقتی ایران بودم یا ایران می‌آمدم سالی یکی دو بار قزوین می‌رفتیم (مامان و بابا بیشتر). البته ما از تهران مستقیم می‌رفتیم خانه خاله یا دایی و بعد هم مستقیم برمی‌گشتیم خانه و خیلی کم پیش می‌آمد که برویم و در شهر بچرخیم. ولی خب در همین رفت و آمدها مدام شهر را می‌دیدم. به چشم من قزوین شهر دیدنی و قشنگی است. قزوین در دوره صفویه و درست پیش از انتقال پایتخت به اصفهان حدود نیم قرن پایتخت بوده و به همین دلیل معماری بازار و خانه‌های قدیمی‌اش خیلی شبیه محله‌های تاریخی اصفهان است.
البته جذابیت بزرگ قزوین، خوردنی‌هایش است. هم شیرینی‌ها و باقلواهایش به نظرم بهترین هستند، هم حلیمش استثناست و هیچ جای دیگر ایران حلیم به این خوشمزگی بهتان نمی‌دهند و هم غذاهایش (بخصوص قیمه‌نثار). از حمید مافی، از روزنامه‌نگاران و رفقای اهل قزوین، خواهش کردم راهنمایی برای سفر به قزوین بنویسد. فاصله قزوین تا تهران ١٣٥ کیلومتر است و با ماشین‌های الان حدود یک ساعت و ربع طول می‌کشد. کاملا عملی است که یک روز در تعطیلات عید راه بیفتید و بروید شهر را بگردید و شب برگردید.

دیدنی‌های قزوین
حمید مافی

احتمالا اگر شما هم هزینه سفر براتون سنگینِ و در عین حال تعطیلات نوروز را نمی‌خواهید در خونه بمونید، به هیچ کدام از شایعه‌ها در باره قزوین توجه نکنید و در کمتر از دو ساعت از تهران خودتون رو به این شهر برسونید و این پیشنهادها رو جدی بگیرید.
اول – قزوین به شهر آب‌انبارها شهرت داره. شما در این شهر می‌تونید آب‌انبار جامع – درست جلوی مسجد جامع – آب‌انبار سردار بزرگ و کوچک، آب‌انبار حاج کاظم، آب‌انبار حکیم، آب‌انبار زنانه بازار و آب‌انبار آقا را در مناطق قدیمی شهر – سپه، مولوی و راه‌آهن ببینید.
دوم- عمارت عالی‌قاپو، کاخ چهلستون، گراند سینما و گراند هتل – همه در مرکز شهر – را از دست ندهید. به روایتی نیروهای کودتای رضا خان شب را در گراند هتل خوابیده‌اند. کنار این‌ها مقبره چهار انبیا قرار دارد که به روایتی محل دفن چهار پیامبر است.
سوم- حسینیه امینی‌ها در مولوی و حمام قجر در عبید زاکان – بازسازی شده البته – را هم از دست ندهید. معماری حیسینه امینی‌ها قطعا شما را خواهد گرفت.
چهارم – بازار وزیر و سعدالسلطنه قزوین هم از آن جاهای دیدنی است. احتمالا در ایام نوروز هر شب آنجا برنامه‌ای هست. این‌ها هم در مرکز شهر هستند و نیازی به پیاده‌روی زیاد ندارند.
پنجم – کلیسای ارامنه رفیع و کانتور هم در محدوده مرکزی شهر قرار دارند به فاصله کوتاهی از هم در خیابان خیام و طالقانی. این دو مکان دیدنی را هم از دست ندهید. اگر یکشنبه به قزوین رسیدید، مراسم مذهبی در کلیسا هم برقرار است.
ششم – اگر اهل حمام‌های قدیمی و خزینه‌ای هم هستید، گرمابه شاه در چهارراه بازار و کنار مسجد شاه (مسجد النبی)، گرمابه حاج صفا، بلور و حاج میرحسین را از دست ندهید.
هفتم – تا عالی‌قاپو که رفتید، روبرویتان خانه فرهنگ امیرکبیر در واقع خانه سردار مفخم است، آنجا را هم ببینید. رفتید حمام قجر، چند کوچه آن طرف‌تر خانه آرازی‌ها را هم از دست ندهید. همینطور خانه شهیدی و البته گنبد دراز یا مقبره حمدالله مستوفی را هم حتما ببینید.
هشتم – قطعا داخل شهر قزوین جاهای دیدنی دیگری هم دارد که می‌توانید روی این نقشه پیدا کنید. خوبی گردشگری در قزوین این است که شما فاصله بخش زیادی از این اماکن را می‌توانید به صورت پیاده طی کنید و نیازی به ماشین‌سواری نیست.
نهم – به قزوین که رسیدید، باقلوا را فراموش نکنید. همینطور نان چایی، نان نازک، نخودی، نان برنجی و پسته‌ای از شیرینی‌های معروف قزوین است. اگر صبح به قزوین رسیدید حلیم سحر را از دست ندهید. اهل عدسی و لوبیا هم بودید چند قدم جلوتر – همان چهارراه نظام وفا – عدسی سینا شاهکاری است. برای نهار اگر دنبال یک رستوران سنتی خوب می‌چرخید، هزاردستان در انتهای خیام شمالی گزینه بسیار خوبی است. رستوران‌های اقبالی و نمونه هم اگر چه سنتی نیستند اما غذای خوبی دارند. اگر هم دنبال غذای سنتی اصل می‌چرخید، سر خیابان باغ دبیر، کرمانی را از دست ندهید. توصیه می‌شود که شیرین پلو و قیمه‌نثار قزوین را از دست ندهید.
دهم – اگر هم اهل طبیعت‌گردی هستید، الموت، کامان و زرشک، باراجین در شمال قزوین مناطق دیدنی زیادی دارند. قلعه، برج و رودخانه و طبیعت ناب. به سمت جنوب قزوین هم بروید در منطقه بوئین‌زهرا و تاکستان کلی آثار تاریخی وجود دارد برای دیدن. از بقعه پیر بگیر تا برج‌های خرقان و آب گرم.
جای ما را هم خالی کنید.

پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

روایتی از حمله به دانشگاه اهواز در جریان انقلاب فرهنگی

من از انقلاب فرهنگی چیز زیادی نمی‌دانم. شاید به این دلیل که اعضای خانواده‌ام مستقیم درگیر این موضوع نبودند (یا اگر بودند من خبر ندارم و درباره‌اش صحبتی نشده) و بعدها هم در رسانه‌های رسمی (حتی در روزنامه‌ها و مجله‌های دهه ۷۰) زیاد درباره‌اش گفته و نوشته نشده یا بوده و به چشم من نیامده.
اما مادر یکی از دوستانم که اردیبهشت ۵۹ در دانشگاه جندی‌شاپور اهواز دانشجو بوده یک بار برایمان تعریف کرد که یک روز که در دانشگاه بوده‌‌اند یک هو دیده‌‌اند که احمد جنتی (که آن زمان حاکم شرع و امام‌جمعه اهواز بوده) در حالی که خودش یک چیزی شبیه تبر یا قمه دستش بوده با چند کامیون از حزب‌اللهی‌ها و اراذل و اوباش ریخته‌اند توی دانشگاه و افتاده‌اند به جان دانشجوها و همان بلایی را سرشان آورده‌اند که ما ۱۹ سال بعد مشابهش را در کوی دانشگاه تهران دیدیم.
دیشب اتفاقی به نامه‌ای برخوردم که یکی از دانشجوهای آن زمان دانشگاه اهواز به عبدالکریم سروش نوشته و وقایع آن روز حمله را شرح داده. دردناک است، اما خواندنی است و دلیل این‌که این‌جا می‌گذارمش این است که با روایتی که مامان دوستم از همان روز داد می‌خواند.
فقط تاکید کنم که این نامه بیش از ۹ سال پیش نوشته شده و من از جزئیات مواضع سروش درباره انقلاب فرهنگی بعد از این تاریخ بی‌اطلاعم. هدفم هم از گذاشتن این نامه، خوانده شدن این روایت بود.



آقای سروش! من گواه زنده آن فاجعه هستم
درباره «انقلاب فرهنگی» و سرکوب خونین دانشگاه اهواز در سال ۱۳۵۹
غلامرضا بقایی

آقای عبدالکریم سروش! از پاره ی جنوبی ی گوی زمین – استرالیا – و در پاسخ به یک ادعای سراسر دروغ شما آمده در «رنج نامه» تان که در روزهای اخیر منتشر شد، این یادداشت را می نویسم. من، دانشجوی پیشین و اخراجی ی «دانشگاه جندی شاپور اهواز» در هنگامه ی خون بار «انقلاب فرهنگی»، نیز دانشجوی کنونی ی دکتری ی علوم تربیتی ی در یکی از دانشگاههای استرالیا – سیدنی – هستم.
این یادداشت، گواهی و گزارش منست از آن «فاجعه» در دانشگاه اهواز، تنها به هدف اینکه نشان بدهم روایت شما از «گروه های مسلح» دانشگاه و دانشجویان، بغایت بی پایه ست.
بدون تردید سایرین هم تاکنون و احتمالا بعد از این جنبه های دیگر توجیه گری های ناگزیر و ساختگی تان در این خصوص را بدرستی گفته و باز می گویند.
در عین حال به اطلاع شما برسانم که ببش از پنج سال ست که می خواهم بگونه ای علمی و پژوهشی – که درس آنرا خوانده و آموخته ام – و با سود بردن از مجموعه ای یادداشت ها، نظرگاههای گونه گون و آمار و ارقام و …، داستان تلخ «انقلاب فرهنگی» در اردیبشهت سال ۵۹ را که منجر به آن جنایت ضد علمی و آن خسارت عظیم انسانی ی دانشگاه و دانشگاهیان کشورمان شد، به تحقیق بکشم. ولی با اندوه باید بگویم که علیرغم این خواست و وجود اسناد و مدارک غیرقابل انکار، و با اینکه خود از نزدیک در میانه ی آن شوم و تلخ بوده ام، نمی توانم، نمی توانم این مهم را به سرانجامی برسانم. یعنی بگذارید بصراحت اعتراف کنم: هربار که عزم جزم کرده ام به بررسیدن این مهم، سردردی فلج کننده مرا زمینگیر کرده است، چرا که یادآوری، تنها یادآوری ی صحن خونین دانشگاه و آن نخل های گیسو پریشان شهر دانشگاهی ی اهواز که آن روز ناظر و سوگوار خانه ی خونین استاد و دانشجو بودند، ویرانم می کند.
صد البته، آقای سروش! ویران تر می شوم وقتی شما پس از ۲۳ سال همان حرفهایی را به ناروا تکرار می کنید که در آن روزها «حاکم شرع» و امام جمعه ی وقت اهواز یعنی «احمد جنتی» همچون رشته ای از یک ترفند و توطئه ی سازمان یافته بارها و بارها در خطبه های نماز شهر گفت و سرانجام آدمکشان حرفه ای را به خانه ی ما یله کرد.
آقای سروش! ۲۳ سال پیش، اردی «بهشت» ما دانشجویان اهواز بدل به «جهنم» ی خوفناک شد، چیزی که در تمام این سالها، کابوس آن رهایم نکرده است. روایت تکان دهنده از این قرارست، بخوانید:
پس از انجام انتخابات انجمن های دانشجویی در دانشکده های مختلف دانشگاه ما، تنها گروه دانشجویی که خود را بازنده ی واقعی ی رای دانشجویان یافت، «انجمن های اسلامی» بودند. شمار بسیار اندک نمایندگان انجمن های اسلامی وقت دانشگاه اهواز در قیاس با برگزیدگان سایر گروه های دانشجویی آن چنان چشمگیر بود که هم نهادهای حکومتی و هم انجمن های اسلامی را کلافه و سراسیمه کرد. قاعدتا در چنین هنگامه ای و یا پس از انجام هر انتخابات آزاد، اگر گروههای اجتماعی و سیاسی دریابند که در یک عرصه ی انتخاباتی صاحب رای نیستند، می باید بروش های انسانی و آزادمنشانه به رای و خرد جمعی گردن بگذارند، و بروند سراغ اینکه چرا انتخاب نشدند، اما نه فقط انجمن های اسلامی و نهادهای حکومتی که تمامی ی امکاتات را در اختیار آنها قرار داده بودند، به این چراها توجهی نکردند، و به رای و نظر دانشجویان هیچ حرمتی نگذاشتند، که آمدند و صورت مسئله را عوض کردند، یعنی امری که بارها در حاکمیت جمهوری اسلامی همگان شاهد آن بوده اند – درست چیزی که در بعدها درباره ی خودتان هم اعمال شد – یعنی حذف خونبار دیگران از طریق کودتایی که نامش را گذاشتند « انقلاب فرهنگی».
آقای سروش! باز شروع شد سردرد بی پدر! انگاری خون به مغزم نمی رسد. ولی قرار نیست که این بار هم رها کنم. پس باید به شما گزارش بدهم که چه گذشت در آن روزها، گرچه بعیدست که بعد از این همه سال این حقایق را شما ندانید:
جلسه های محرمانه ی نهادهای حکومتی همچون سپاه پاسداران، امام جمعه ی وقت اهواز آقای احمد جنتی، استانداری خوزستان، مسئولان امنیتی، و سرکردگان انجمن های اسلامی تشکیل شدند و با هماهنگی ی طرحی از پیش فراهم آمده، هجوم را تدارک کردند. اول از «رادیو اهواز» شروع کردند. گفتند و گفتند و تبلیغ های سراپا دروغ که «دانشگاه توسط گروههای ضد انقلاب سنگر بندی شده. بر بالای ستاد «پیشگام» تیربار کار گذاشته اند، دانشجویان ضد انقلاب پشت جبهه ی کردستان هستند. همگی شان مسلح اند» و . . . همزمان، در دو هفته مراسم نماز جمعه ی اهواز (نیمه ی دوم ماه فروردین سال ۱۳۵۹) آقای احمد جنتی – که در آن سالها هنوز کسی نمی دانست چه جانور درنده و بیرحمی ست – از «توطئه ی استکبار جهانی و ستون پنجم آن در دانشگاهها» گفت.
این را هم محض اطلاع تان بگویم که در آن سال به غیر از برخی دانشجویان دختر دانشگاه اهواز که در خوابگاههای دانشجویی بسر می بردند، اکثریت قریب به اتفاق ما دانشجویان پسر، بصورت مستاجر در محله های اطراف دانشگاه همچون «لشکرآباد»، «کمپلو»، «ناصرخسرو»، «راه آهن»، «امانیه»، و «لشکر» زندگی می کردیم.
بعد از آماده سازی ی شرایط تبلیغی و روانی علیه دانشجویان یا شاید همزمان با آن، شناسایی ی فعالان دانشجویی آغاز شد. ما بارها می دیدیم حضور عوامل امنیتی ی سپاه پاسداران را در محله های دانشجویی. پیش تر از این هم، بدفعات خود شاهد بودیم که از چهره های پرکار دانشجویی چه در زمینه های فرهنگی و صنفی، و چه کوشش های سیاسی و اجتماعی، و در مناسبت هایی چون شرکت فعال در همیاری به مردم خوزستان در رخداد «سیل سال ۵۸» در اهواز و حومه ی آن، برخی دانشجویان انجمن های اسلامی و یا دیگر نهادهایی همچون کمیته انقلاب اسلامی، و سپاه پاسداران می آمدند و از گروههای اعزامی ی دانشجویان به مناطق سیل زده در شهرک «ویس رامین»، «کوت عبدالله» و… عکس و فیلم می گرفتند. اگر آن روزها نفهمیدیم یا زیاد جدی نگرفتیم این قبیل اقدامات امنیتی و اطلاعاتی را، ولی با دستگیری و هجوم به فعالان دانشجویی بعد از ماجرای انقلاب فرهنگی، دریافتیم که در واقع تدارک و تمهید این فاجعه از مدتها پیش از آن دیده شده بود.
در چنین هنگامه ای (روزهای اول و دوم اردیبهشت سال ۵۹) بود که بدستور احمد جنتی، از رادیو اهواز اعلام شد و این اعلام مرتبا در طول چند روز تکرار شد که می خواهند نماز وحدت را در دانشگاه برگزار کنند. اگرچه پیش از این ماجرا، بارها اوباش حزب اللهی که با دریغ باید گفت برخی مردم ساده دل و مومن که متاثر از تبلیغات حکومتی بودند، همراهی شان می کردند در هجوم به گردهمایی های دانشجویی، اما بدلیل شرکت وسیع طبقات غیر دانشجو همچون کارگران «صنعت نفت»، «نورد لوله» و «صنایع فولاد» و فرهنگیان، کاری از پیش نمی بردند، ولی در روز برگزاری ی نماز وحشت به امامت آقای احمد جنتی، حمله و هجوم ابعاد گسترده و وحشیانه ای بخود گرفت. ما آن روز باخبر شدیم که ترکیب قابل توجهی از شرکت کنندگان و برگزار کنندگان نماز وحدت، افراد نهادهای نظامی هستند که بصورت لباس شخصی اما مسلح آمده اند. همچنین باخبر شدیم که تعدادی از افراد شرور و چاقوکش محله های «کمپلو» و «لشکرآباد» در میان جماعت اهل نماز هستند.
در این میان چندین روز بود که دانشجویان برای حفظ دفترهای دانشجویی به گرد آنها حلقه زده بودند تا مانع از هجوم به این دفاتر بشوند. و درست اندکی بعد از انجام نماز وحدت، آقای جنتی یورش به دفتر مرکزی ی «دانشجویان پیشگام» بزرگترین تشکل دانشجویی ی دانشگاه اهواز را فرمان داد.
آقای سروش! گویی حال تان خوب نیست! انگار سر درد من به شما هم سرایت کرد!
چه خام بودیم آقای سروش! چه بی تجربه بودیم ما که فکر می کردیم مگر ممکن ست چنین جنایتی؟! مگر ما چه کرده بودیم؟ تا بخود بیاییم از میان نخل ها، از پشت دیواره های سبز و آشنای شمشادها، از پشت بام های کمین کرده، از حد فاصل ماشین های پارک شده، شلیک شقاوت آغاز شد به دانشجویانی که در خانه ی خویش و در اطراف دفتر دانشجویان پیشگام تجمع کرده بودند. بعد از یک واکنش غریزی در دفاع از خود و با دستان خالی، دانشجویان غافلگیر شده از هر طرف می دویدند و دنبال پناهی و جان پناهی می گشتند. عده ای از پشت نخلستان ها خود را به کناره های رود کارون که در انتهای شهر دانشگاهی واقع شده است، رساندند. اما گویی مهاجمان کمین کرده در میان نخل ها، قبلا محلهای فرار را پیش بینی کرده بودند. راه بر دانشجویان بستند. گروه بیشماری در این مسیر یا با گلوله یا با ساتور و دشنه از پای درآمدند. در انتهای این مسیر و در کناره ی رودخانه کارون، «قصابخانه» ی اهواز واقع ست و از قضا در روزهای بعد از فاجعه برخی از کارکنان همین قصابخانه اجساد گلوله خورده و دریده شده ی دانشجویان را از آب می گیرند. چند نفر؟ نه آن روز و نه اکنون و بعد از ۲۳ سال، کسی نمی داند.
آقای سروش! حال تان خوب ست؟ به مثنوی ی مولوی پناه بیرید. مسکن بدی نیست!
ولی تردیدی ندارم زنده هستند کسانی همانند من که آن روز با چشم خود دیدند که چگونه سینه ی
«طاهره حیاتی» ی چهارده ساله، «دانش آموز پیشگام» یکی از دبیرستان های اهواز با قمه ی یکی از اوباشان دریده شد و خون این نونهال شکفته ی آزادی، میدان ورودی ی «دانشکده ی علوم دانشگاه» اهواز را رنگین کرد.
گروه دیگری از ما دانشجویان به طرف دانشکده ی پزشکی و بیمارستان وابسته به آن که در انتهای شهر دانشگاهی بود، پناه بردیم. گروهی دیگر هراسان و بهت زده، به سمت نرده های جنوبی ی دانشگاه و خیابان های شهر می دویدند. گروهی از دانشجویان دختر سراسیمه و وحشت زده به سمت «کوی استادان» فرار می کردند. البته در همین جا هم اوباشان حکومتی خانه ی امن استادان ما را نیز از یورش ضد انسانی ی خود بی نصیب نگذاشتند و برای دستگیری ی دانشجویان و در برابر چشمان مضطرب خانواده های ساکن در کوی استادان وارد خانه ها می شدند و با مشت و لگد و درحالی که دانشجویان را روی زمین می کشاندند، آنها را تحویل گروههای دیگر می دادند.
ولی حلقه ی محاصره اوباشان حزب اللهی که بعدها دانستیم که شمار قابل توجهی از آنها افراد سپاه پاسداران و کمیته چی ها بودند، به گرد بیمارستان دانشگاهی هر لحظه تنگ تر می شد. استادان، پزشکان و کارکنان بیمارستان تا هر جا که توانستند دانشجویان را پناه دادند و پنهان کردند. برخی را با روپوش های بیمارستانی و بصورت پرستار و یا بیمار با آمبولانس از مهلکه نجات دادند. اما طولی نکشیدکه چاقوکشان و آدمکشان مومن باخبر شدند، و پس از آن نگذاشتند که هیچ آمبولانسی از محوطه بیمارستان خارج بشود.
درست در همین هنگامه بود که استاد دانشکده ی پزشکی و پزشک سرشناس بیمارستان جندی شاپور یعنی «دکتر نریمیسا»، توسط حزب اللهی ها شناسایی و از محل کار خود در بیمارستان بیرون کشیده شد. این انسان دوست داشتنی و فداکار که علاوه بر کارش در دانشگاه، روزانه در «درمانگاه حصیرآباد اهواز» به رایگان بیمارانش را مداوا می کرد، بلافاصله بعد از دستگیری توسط آقای احمد جنتی بجرم محاربه با خدا، به اعدام محکوم و تیرباران شد.
آقای سروش! بی انصاف! اسلحه مان کجا بود؟ ایکاش می داشتیم تا دست کم از جان و زندگی مان دفاع کنیم!
حال، دسته دسته دانشجویان و به پناه آمدگان به بیمارستان، با ضرب و شتم و در حالی که زیر مشت و لگد مومنان خدا بودند، دستگیر و به جاهای نامعلومی برده می شدند. از قرار معلوم زندان اختصاصی ی «سپاه پاسداران» در میدان «چهار شیر اهواز»، دیگر ظرفیتش تکمیل شده! «زندان کارون» واقع در «سپیدار» نیز جایی برای انباشتن دانشجویان و دستگیر شدگان ندارد. به همین دلیل از غروب همین روز وحشت آفرین که با نماز وحدت آقای جنتی آغاز شد، دسته دسته دانشجویان را به یک «گاراژ» مخروبه در «خیابان ۲۴ متری» ی اهواز منتقل کردند. به گزارش تنی چند از دوستان دانشجو که زنده مانده اند در اینجا هرچه به تعداد دانشجویان افزوده می شد خشم و کین حزب اللهی های پاسدار بیشتر و آزار و اذیت دانشجویان اسیر وحشیانه تر. در اعتراض به همین خشونت ها و مشت و لگدهای نوبتی ی حزب اللهی هاست که دانشجویان اسیر اعتراض می کنند و در نهایت بی باوری و در میان بهت و وحشت، پاسداران مسلح حاضر در «گاراژ»، ردیف های جلویی ی دانشجویان را به رگبار می بندند و شمار دیگری از آنها در دم جان می بازند.
آقای سروش! هنوز بخاطر دارم که یک شاهد عینی ی این آدمکشی ی مکتبی می گفت که دانشجویی در نهایت بی پناهی «کلاسور» خود را سپر گلوله ها و کلاشینکف ها کرده بود! ایکاش شما که بعد از ۲۳ سال دروغ پردازانه از دانشجویان مسلح دانشگاهها می گویید، این دانشجویان وحشت زده با دستان خالی را از نزدیک می دیدید و نوع سلاح و تعداد فشنگ هایشان را می شمردید و گزارش می کردید!
از سوی دیگر در همین روزها، محاکمه ی سرپایی ی دانشجویان آغاز شد، و احکام اعدام شماری از دانشجویان دستگیر شده به اجرا درآمد: «مهدی علوی» ، دانشجوی رشته ی ریاضی، «احمد موذن» دانشجوی کشاورزی، «مسعود دانیالی پور» – نمی دانم دانشجوی کدام دانشکده بود – «مسعود ربیعی» دانشجوی فوق لیسانس علوم تربیتی، «غلامحسین صالحی»، دانشجوی دانشکده ی علوم کامپیوتر، «اسداله خرمی»، دانشجوی دانشکده ی علوم تربیتی و . . . نه! یادم نمی آید! آخ! یادم نمی آید!
در هفته ی نخستین بعد از فاجعه ی انقلاب فرهنگی در دانشگاه اهواز که تمام محله های دانشجویی ی شهر در وحشت و اضطرابی طاقت سوز سراسر شب را بیدار و روزهای پر از بهت و خوف آن فاجعه را شماره می کردند، من به همراه چند تن «تحریریه دانشجویان پیشگام» که از مهلکه جان سالم بدر برده بودیم با چه رنجی و خطر کردنی، خانه به خانه ی یاران دانشجو را با همراهی ی مردم و همسایگان و همشهریان جستجو می کردیم به یافتن خبر سلامتی ی دوستان. بسیاری ناپدید شده بودند. روزها بود که خانه های دانشجویان سوت و کور بود. با این همه موفق شدیم نخستین «ویژه ی نامه» ی خونین انقلاب فرهنگی ی اسلامی را که شما از نظریه پردازان آن بودید، منتشر کنیم. در این ویژه نامه که امیدوارم نسخه ای از آن به امانت و گواهی ی تاریخ مانده باشد و روزی به کشف حقیقت و بازگویی ی آن فاجعه بازبینی بشود، به جز اسامی ی اعدام شدگان، اسامی و احتمالا عکس سیزده تا هفده نفر دیگر را منتشر کردیم. تعدادی از همین جان باختگان – اگر اشتباه نکنم – کسانی بودند که حتا بی هیچ دادگاه و بیدادگاهی، پیکر مثله شده ی آنها در میان نخلستان های شهر دانشگاهی پیدا شده بود، یا اجسادشان از «رود کارون» سوگوار شهرمان گرفته شده بود.
آقای سروش! حال تان چطورست؟ خوب نیست؟ خواهش می کنم همچنان در این سفرنامه ی مرگ و جنون مرا همراهی کنید! می دانم. می دانم. شما عادت دارید بیشتر «مولوی» بخوانید و از «عشق و عرفان» بگویید و بنویسید. اما خواهش می کنم با من باشید برای لحظاتی دیگر.
همزمان با کشتار و دستگیری ی استادان و دانشجویان، پرده ی دوم سناریو سرکوب به اجرا درآمد: «دفتر پیشگام دانشگاه اهواز» در حالی که کاملا در هم ریخته بود و بیشتر خرابه های یک جنگ تمام عیار نظامی را تداعی و تصویر می کرد، با دوربین خبرنگاران و عکاسان دولتی این گونه گزارش شد: «عکس های سکسی و قبیحه»، «کاندوم و قرص ضد حاملگی»، و «عکس های همسر شاه سابق»!
آقای سروش! بی شرمی را می بینید!؟ نه! بگذارید همچنان به شما و تاریخ گزارش بکنم: ما در «دفتر پیشگام»، «آرشیو مطبوعات» داشتیم. نسخه هایی از فیلم های سینمایی ی کلاسیک جهان که توسط دانشجویان «اتاق فیلم» بارها برای دانشجویان و فرزندان مردم از سایر گروههای اجتماعی به رایگان نمایش می دادند . در «دفتر پیشگام»، گزارش و عکس و فیلم داشتیم از همیاری ی دانشجویان در رخداد دردناک «سیل خوزستان» در سال ۵۸. نیز، کاست های سرود و تصنیف های انقلابی ی آن سالها، یا پوسترها و نشریات دانشجویی . از آنجا که چنین حمله ی مغول واری به مغز هیچ کس خطور هم نمی کرد، دلیلی نمی دیدیم که حتا این آرشیوها را از دفتر خارج کنیم. یعنی که تنها اموال و ابزار فعالیت ما همین ها بودند.
اما آقای سروش بی انصاف! کارگزاران تبلیغاتی ی رژیم نوپای اسلامی، بارها این عکس های «فرح پهلوی» و «قرص ضد حاملگی و کاندوم» و… را که خود و طی یک برنامه ی از پیش سازمان دهی شده در دفتر ما ریخته بودند، به رادیو و تلویزیون کشیدند به قصد فریب مردم و بدنام کردن شریف ترین دانشجویان دانشگاه اهواز و توجیه جنایت خود، ولی یک حتا یک فشنگ و تفنگ ندیدند و پیدا نکردند تا به اتکا به آن، حرف امروز شما که تکرار دروغ پردازی ی آقای احمد جنتی در آن روزهای فریب، توطئه و سرکوب ست، مستند تاریخی بشود! نیز، از آن «تیربار» ساختگی و دروغین بر «پشت بام دفتر پیشگام» هم هیچ اثری پیدا نشد تا امروز شما به آن استناد بکنید!
آقای سروش! آیا عجیب نیست که چرا « آن گروههای مسلح» دانشجویان یا گروههای سیاسی ی دخیل در دانشگاه که هنوز پس از ۲۳ سال مورد ادعای شماست، در تمام آن روز سراسر وحشت و هجوم، حتا یک تیر هم شلیک نکردند!؟ آیا عجیب نیست که چرا کاربدستان نظامی و امنیتی و خطیب نماز جمعه ی اهواز آقای احمد جنتی هرگز نتوانستند یک نفر را بیابند و به صفحه ی تلویزیون یا آنتن رادیو بکشانند با این ادعا که هدف شلیک گلوله ی «گروههای مسلح دانشجویان» قرار گرفته باشد!؟
آقای سروش! انگاری بجای آن سردرد، عرق شرمی بر پیشانی تان نشسته ست؟ پاکش کنید، اما جنایت عریان را نادیده نگیرید. توجیه اش نکنید. نه! بیایید بعد از ۲۳ سال دست بردارید از این تقسیم بندی ی من درآوردی ی «انقلاب فرهنگی» و «ستاد انقلاب فرهنگی» و اینکه گویا دامن شما آلوده ی اولی نیست و در دومی هم تا آنجا بوده اید که «سفره ی معرفت» برای دانشجویان بگشایید!
آقای سروش! لطف کنید ادامه ی ماجرا را بشنوید تا نشان بدهم چگونه شریک در تمام آن فاجعه بوده اید.
بعد از کشتار دانشجویان، دانشگاه ما همچون سایر دانشگاهها، سوت و کور به ماتمکده ای بدل شد. چاقوکشان و سرکردگان شان، سرخوش از فتح «سنگر استکبار جهانی» ، در شهر دانشگاهی یله شدند. آقای احمد جنتی «نماز شکر» بجای آورد که دانشجویان و استادان «ضد انقلاب» را به سزای اعمال شان رسانده است. خانواده های بی پناه دانشجویان ماهها و در گرمای سوزنده تابستان آن سال از زندانی به زندان دیگر دنبال فرزندان شان گشتند. صدها دانشجوی دستگیر شده در همان روزها، در زندانهای «کارون» و «چهار شیر اهواز» متعلق به سپاه و . . . اسیر بودند. نیز، دیگر دانشجویان جان بدر برده، به شناسایی ی انجمن های اسلامی و توصیه ی «ستاد انقلاب فرهنگی»، در شهر و روستای زادگاه شان دستگیر و به زندانهای محلی برده می شدند، از اصفهان گرفته تا شیراز، و از تهران تا تبریز. نگاهی به آمار زندانیان سیاسی ی دهه ی شصت خورشیدی و هویت و پیشینه ی این زندانیان نشان می دهد که شمار قابل توجهی از آنان استادان و دانشجویان دستگیر شده در همین فاجعه ی سرکوب دانشگاه و پس از آن هستند. این را دست کم می توانید روزی روزگاری تحقیق کنید. و از قضا این دستگیری ها و زندانی کردن ها در همان زمانی صورت می گرفت که شما بحکم «امام» و به همراه شش نفر دیگر از اعضای «ستاد انقلاب فرهنگی» به پاکسازی ی «ضدانقلاب از دانشگاه» که خواست «امام» بود، مشغول امور مکتبی ی خود بودید. اما این پایان ماجرا نیست چرا که در وقت بازگشایی ی دانشگاه بعد از سه تا چهار سال، هنوز آدمخواران امنیتی دنبال شکار دانشجویان بودند از این قرار که ابتدا بسیاری از همکلاسی های ما حتا آنهایی که هیچ گونه هواداری از گروههای سیاسی نداشتند نامه ای دریافت داشتند برای رفتن و ثبت نام و درست در همان محل «ساختمان مرکزی ی آموزش دانشگاه اهواز» و با تمهیدات قبلی ی عمله ی سرکوب، دستگیر شدند.
آقای سروش! بیشتر سرتان را درد نمی آورم! پیش از این بارها ابعاد جنایت کارانه ی این فاجعه را از زبان دست اندرکاران دانشگاهی ی ما شنیده اید. شنیده اید حقایق تلخ منتشر شده را از زبان «دکتر محمد ملکی» ی مومن و معتقد، و نخستین رییس «دانشگاه تهران» بعد از انقلاب اسلامی در زمینه ی اخراج هزاران استاد و دانشجو که سرمایه ی عظیم ملی ی کشورمان بودند و اینکه چگونه آنان به نابودی کشانده شدند. و لابد آقای ملکی را از «گروههای مسلح» ضد انقلاب در دانشگاه نمی دانید. یا شنیده اید از زبان همکارتان «دکتر صادق زیبا کلام» که بخاطر همین فاجعه، دست کم این شهامت اخلاقی را داشت که آمد و از «پیشگاه خدا و مردم، طلب استغفار» کرد. یا خوب بخاطر می آورید آن جنایت هایی را که بعدها در حق خود شما روا داشتند و با چه خشونتی به کلاس درس تان هجوم آوردند. آیا آن اوباشانی که بارها قصد جان شما را کردند همان جانیانی نبودند که ما را به گلوله بستند؟!
این را هم لابد می دانید نخستین کسانی که در این سالها با شجاعت به دفاع از شما برخاستند در برابر پایمال کردن ابتدایی ترین حقوق تان، ما قربانیان بازمانده از سرکوب گری های دهه ی شصت خورشیدی، و دگراندیشان جامعه بوده ایم.
این یکی را نیز البته هر انسان منصف و واقع بین ایرانی می داند که از آن زمان که فاصله گرفته اید از دستگاه سرکوب و استبداد و آغاز کرده اید تلاش های روشنگرانه تان برای مقابله با استبداد ولایت فقیه را ، نگاه و نظر بسیاری به شما تغییر کرده است نسبت به کسانی که همچنان توجیه گر این سرکوبگری ها هستند.
اما با این حال، همچنان چند پرسش جدی از شما به قوت خود باقی ست: چرا بعد از این همه سال
آمده اید و آن دروغ پردازی های عمله ی استبداد و تبهکاری همچون احمد جنتی را تکرار می کنید که دانشجویان و «گروههای مسلح» در درون دانشگاه نیز در آن فاجعه ی خونین دانشگاه دست داشتند؟ چرا شما که بدون تردید فرد مطلعی هستید و آثار زیان بار علمی، انسانی، اقتصادی، و . . . آن جنایت را خوب می شناسید، همچنان منکر می شوید و نمی خواهید با بازگویی ی آن نزد افکار عمومی، دست کم دامن خود را تا آنجا که درگیر آن بوده اید، پاک کنید؟
آقای سروش! اعتراف به خطا، خطا نیست! شما حتا اگر آن گونه که خود تقسیم بندی کرده اید در جریان «انقلاب فرهنگی»، نبودید، حتما خبردار بودید که چگونه خانه ی ما را بخون کشاندند. پس آیا به اعتراض به آن جنایت نمی باید و نمی توانستید از همان اوان کار، کناره بگیرید و شریک آن خون های ریخته شده در دانشگاه نشوید؟
فرض را بر این قرار می دهیم که نمی دانستید بر اهل دانشگاه در حد فاصله دوم تا نهم اردیبهشت چه رفت! آیا بعد از این همه سال هنوز هم نمی دانید؟ و آیا هنوز نمی خواهید به سهم خویش به کشف حقیقت یاری برسانید؟ کشف حقیقت ارزانی ی شما، چرا به جعل و قلب آن همچنان کمر بسته اید؟!
آقای سروش! باید شرمگینانه بپذیرید که «انقلاب فرهنگی» بروش اسلامی ی آن در اردیبهشت سال ۱۳۵۹ و حاصل بعدی ی آن در «ستاد انقلاب فرهنگی» یک فاجعه بود. آن فاجعه، نسلی از فرهیختگان و دانشجویان میهن مان را در کام بیرحمانه ی خود سوزاند و خاکستر کرد و شما بیش از هر کس دیگر، سهم خود در آن فاجعه را می شناسید.
بر شماست که با رویگردانی از عنصر قدرتمدار که هنوز کلام و کلیت اندیشگی تان را رها نکرده است، و نقد شجاعانه ی آن فاجعه که اعتراف بی پرده پوشی ی شما را طلب می کند، دامن آلوده را از آن جنایت بشویید. نه! هرگز «تنور انقلاب» گفتن، و پناه بردن در پشت چنین توجیه گری ها، کارنامه ی شما را پاک نکرده و نخواهد کرد.
آقای سروش! اطمینان داشته باشید که کارنامه ی این جنایت تا کشف تمام حقیقت آن هرگز بسته نخواهد نشد. نیز، بدانید همه ی اهل خرد نه بخاطر دامن زدن به نفرت و نفرین و انتقام جویی های کور که فردا برای امثال شما چوبه های دار برپا کنند – که حتا ما قربانیان آن خشونت و سرکوب هیچ باوری به آن نداریم – که تنها برای بازداشتن جامعه از یک دور تازه ی خشونت خواهی و انتقام جویی، خواستار بازگویی ی حقیقت از سوی شما هستند.
سیدنی – استرالیا
۲۴ مرداد ۱۳۸۲